سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
طالب‌زاده:ساخت«300»برای هراس از تفکر ایران است

نادر طالب زاده در جریان بررسی فیلم ضد ایرانی «300» گفت: هالیوود و غرب ایران را تهدید می‌دانند و البته این تهدید نه به لحاظ نظامی بلکه به لحاظ حقیقت و تفکری که ایران معرفی می‌کند. به گزارش فارس، نشست نقد و بررسی فیلم سینمایی ضد ایرانی «300» پس از نمایش این فیلم همزمان با برگزاری سیزدهمین جشنواره فیلم مقاومت در سینما فلسطین برگزار شد.

نادر طالب‌زاده در ابتدای این نشست درباره دلایل ساخت فیلم‌هایی همچون «300» گفت:‌ هالیوود و غرب ایران را تهدید می‌دانند و البته این تهدید نه به لحاظ نظامی بلکه به لحاظ حقیقت و تفکری که ایران معرفی می‌کند و در سال‌های بعد این تفکر نمایانتر می‌شود و آنها می‌خواهند برای مقابله با این تفکر کارهایی انجام بدهند. وی در ادامه افزود: البته ایده فیلم نیز مثل «300» دیگر کهنه شده است به این دلیل که با حضور گروه‌هایی مثل داعش دیگر معرفی چهر‌ه شرور از ایران کاربردی ندارد و امروز آنها یک دشمن واقعی در منطقه دارند. طالب‌زاده خاطرنشان کرد: ایدئولوژی و تفکر ایران امروز حامیان زیادی دارد. اینها قصد دارند ماجرای 11 سپتامبر را به گونه‌ای دیگر تعریف کنند و با ساخت یک دشمن بزرگتر تهاجمات گسترده‌تری را ترتیب دهند. وی در ادامه افزود:‌ ساخت چنین فیلم‌هایی از این لحاظ حائز اهمیت است که ما بدانیم که هستیم و تفکر و ایدئولوژی که در ایران به وجود آمده که روبه رشد نیز است، چیست.

طالب‌زاده در ادامه به کنفرانس افق نو اشاره کرد و گفت: در این کنفرانس بسیاری از افراد هستند که سانسور شدگان غربند و از ایدئولوژی ایران حمایت می‌کنند و در این کنفرانس‌ها می‌توانیم از زبان آنها بشنویم که دلایل ساخت چنین آثاری و هجمه‌هایی که از سوی غرب وجود دارد، چیست. وی در ادامه یکی از دلایل موفقیت آثاری همچون «300» را تکنیک به کار رفته در آن دانست و گفت:‌تکنیک بسیار مهم است هالیوود از آثاری همچون تام و جری شروع کرد و امروز آن را در اختیار جنگ قرار داده است و می‌توان این فیلم را فیلم ستاد جنگ دانست. طالب‌زاده خاطرنشان کرد:‌ در کشور آلمان آمارهایی استخراج شده و آنها می‌خواهند بدانند که چطور است حتی یک تروریست شیعه نداریم. امروز داریم پی می‌بریم یک گروه واقعاً شرور وجود دارد و یک گروه دیگر ایران است که غربی‌ها خواستند از آن به عنوان محور شرارت نام ببرند و امروز تفاوت این دو برای اروپایی‌ها آشکار شده است. وی افزود: اولین بار است که تناقض بین رئیس جمهور آمریکا و ژنرال‌های ستاد مشترک ارتش در از بین بردن پنتاگون چنین آشکار است که رئیس جمهور آنها می‌گوید ما داعش را از بین می‌بریم و فرمانده‌هان ارتش می‌گویند که برای این کار باید نیروی نظامی پیاده کنیم این تناقض‌ها نشان می‌دهد که آمریکا در یک تله افتاده است.

در ادامه این نشست مجری مراسم گفت:‌ در این فیلم سعی شده است که ارتباط بین دین و حکومت را با حاکمیت خشایارشاه نشان دهند و حتی از المان‌های امروزی و حتی اسلامی استفاده شده است.

طالب‌زاده در این باره گفت: در این فیلم آمریکایی‌ها قصد دارند حتی موضوع کربلا را به نفع خود مصادره کنند و می‌بینیم که با تعداد اندکی سرباز مقابل یک سپاه پیروز می‌شوند، باید ارتباط اینها در فرصت‌های مناسبی بررسی شود. در فیلم «300» حتی از کلمه شهید استفاده می‌کنند که معمولاً در آثار آمریکایی‌ها به کار نمی‌رود و این استفاده از فرهنگ حق است و می‌خواهند خود را حق‌جو نشان دهند. طالب‌زاده ادامه داد: قبل از «300» فیلمی درباره خشایارشاه توسط مسیحی‌ها ساخته شد که شبکه‌های مسیحی تبلیغات گسترده‌‌ای روی آن کردند و این فیلم را زیبا و فوق‌العاده دانستند پس از نمایش فیلم محتوای آن به گونه‌‌ای بود که تأثیر بسیار مثبتی روی تاریخ ایران می‌گذاشت. از این‌رو پخش فیلم را در سینماها با میزان کمتری انجام دادند و در ازای آن بلافاصله آن فیلم «300» ساخته شد. وی در خاتمه یکی از دلایل اقتصادی و نفوذ این فیلم‌ها را تکنیک برتر و ایجاد سوژه‌های دشمن‌تراشی و هراس از آن عنوان کرد و افزود: البته امروز سوژه عوض شده و هالیوودی‌ها با حضور جریانات خشونت‌طلب جدید نمی‌دانند دشمن را دقیقاً چطور بسازند باید دید که بعد از این و با وجود جریاناتی مثل داعش باز هم می‌خواهند از ایران دشمن‌سازی کنند یا خیر.

کد خبر:204951 - http://www.rajanews.com/detail.asp?id=204951


نوشته شده در  دوشنبه 93/8/5ساعت  3:59 صبح  توسط عضو گروه شهیداوینی 
  نظرات دیگران()

-         حالا من را ببین! ( Now You See Me)

ساخته لوییس لتریر، (فیلمساز با تجربه ای که فیلم های سوپر پروداکشنی مانند "برخورد تایتان ها"، "هالک باورنکردنی" و "ترانسپورتر 2"  را ساخت) فیلم سرحال و پر جنب و جوشی از یک سری شعبده باز است که با هدایت یک سازمان فراماسونری (با علامت چشم همه جا بین) شروع به انجام عملیات شبه رابین هودی کرده و با یک سری شعبده های عجیب و غریب در ملاء عام ، ثروت پولدارها را در مقابل چشمان حیرت زده همگان دزدیده و به جیب دیگران واریز می کنند یا در میان مردم پخش می نمایند! فیلم مثل آثاری همچون "تحت تعقیب" (تیمور بکمامبتوف) در صدد جلب افکار عمومی به سوی سازمان مخوف و مرموز فراماسونری بوده اما اینکه گروه 4 نفره شعبده بازان مانند 4 شگفت انگیز عمل کرده و در عین حال از قهرمان بازی های معمول آمریکایی و تیپ های خاص آنها برخوردار نیستند و منجی گرایی آنها برخلاف فیلم بکمامبتوف چندان جدی نیست و از همه مهمتر ضد سرمایه داری هستند، پرونده فیلم "حالامن را ببین" را نیز در اسکار 2014 بست!!

پیشخدمت لی دانیلز ( Lee Daniels" Butler) به کارگردانی لی دانیلز  که فیلم های اسکاری مانند "پرشس" و "ضیافت اهریمنی"را ساخته و امسال نیز با فیلم"پیشخدمت" که همه عناصر مورد نظر اعضای آکادمی و سردمداران هالیوود را دارا بود و حتی در پایان داستان هم تبلیغ مفصلی برای اوباما کرد و او را ناجی سیاهپوستان جلوه داد، قاعدتا می بایست موقعیت خوبی را در مراسم اهدای جوایز آکادمی پیدا می کرد، اما هیچ جای پایی در این مراسم نداشت! چرا؟ 

 

فیلمی که با ساختار متناسب، تلاش یک سیاهپوست به نام سیسیل جنیس را برمبنای ظاهرا یک داستان واقعی در مقام پیشخدمت رسمی کاخ سفید از دوران ریاست جمهوری ژنرال آیزنهاور در سال1952 تا دوره رونالد ریگان در سال 1986 روایت می کند و به همین بهانه، مروری بر تاریخ ایالات متحده در طی این سالها دارد، چه عنصری برای اسکار گرفتن کم دارد؟! در این فیلم آیزنهاور و نیکسون و کندی و جانسون و کارتر و ریگان دیده می شوند و تاریخ آمریکا خصوصا در رابطه با تبعیض نژادی مرور می شود و سرانجام نیز اوباما در اواخر عمر سیسیل به صورت یک منجی ظهور می نماید! پس چرا فیلم "باتلر" حتی در یک مورد نیز نامزد دریافت جایزه اسکار نشد؟! حتی برای بازی چشمگیر فارست ویتاکر در نقش باتلر یا چهره پردازی و صحنه آرایی موفق فیلم یا موسیقی و یا فیلمنامه؟!! به نظر می آید همه این ها فدای یک لغزش اساسی ایدئولوژیک شده است. در فیلم "باتلر"، برخلاف همه فیلم های به اصطلاح سیاه پوستی اسکاری مانند فیلم " 12 سال یک برده " که اسکار بهترین فیلم امسال را گرفت، هیچ سفیدپوستی قهرمان مبارزه با بردگی نیست و همواره سفیدپوستان کاخ سفید در حال سوء استفاده از سیاه پوستان بوده و حتی جان کندی محبوب هم در اوج تبعیض نژادی اوایل دهه 60 آمریکا نمی تواند یا نمی خواهد اقدامی صورت دهد!! در فیلم "باتلر" ، برای اولین بار این سیاه پوستان و مشخصا پسر سیسیل است که برای حقوق سیاهان و رفع تبعیض نژادی حتی تا زمان خروج باتلر از کاخ سفید یعنی دوران ریگان مبارزه می کنند و هیچ سفید پوستی همچون آبراهام لینکلن و کنگره نشینان در فیلم "لینکلن" حضور ندارند که از سر ترحم، سیاه پوست درجه دو را بپذیرند حتی در سطح فیلم هایی مانند "خدمتکار" و "جنگوی رها شده از بند" و ...

-         الایزیم ( Elysium) یک فیلم پسا آخرالزمانی دیگر از نیل بلومبکمپ است که با فیلم "منطقه 9" در سال 2009 نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم بود اما فیلم "الایزیم" بازهم حکایت سوءاستفاده سفیدپوستان متمدن در دوران بعد از جنگ آخرالزمان است که خود با آخرین امکانات در ایستگاههای فضایی زندگی می کنند و آدم های فقیر یا رنگین پوست درجه 2 در روی کره زمین محکوم به فنا و مرگ تدریجی هستند. چنین فضایی که دقیقا سیستم نژادپرستانه و تبعیض گرای امروز جهان سرمایه داری را تداعی می کند، طبیعتا نمی تواند مورد پذیرش آکادمی نشینان و سران هالیوود باشد که خود در خلق چنین سیستم نژادپرستانه ای در دنیا سردمدار هستند. خصوصا که در انتهای فیلم آدم های درجه 2 برعلیه آن سیستم ناعادلانه شورش کرده و شرایط را برای ایجاد یک نظام جدید فراهم می کنند. همین دلیل کافی است که حتی جلوه های ویژه خیره کننده فیلم و بازی های جودی فاستر و مت دیمن هم به حساب نیاید.

-         خانواده ( The Family) ساخته لوک بسون برخلاف فیلم قبلی اش، "بانو" درباره آنگ سان سوچی برمه ای، اصلا سفارشی به نظر نمی آید. فیلم درباره یک خانواده گنگستر است که برای درامان مانده از دست رقبا توسط FBI  به کشور دیگری برده شده اند. ظاهرا این خانواده باید در یک موقعیت انسانی و آرام زندگی کند که طبعا باروحیات پدر خانواده (با بازی طنز آمیز رابرت دونیرو) و همچنین مادر خانواده(میشل فایفر) سازگار نیست. بالاخره رقبا، خانواده گنگستر را پیدا کرده و با وحشی ترین وجه به شهر محل اقامت آنها یورش برده و همه را از دم قتل عام می کنند ولی در مقابل انسجام خانواده کم می آورند!  در فیلم "خانواده"، قهرمان فیلم یک نفر و یک گنگستر و حتی آدم کش معروفی همچون مانزونی (رابرت دونیرو) نیست. در فیلم "خانواده"، همه یک خانواده، قهرمان هستند، یعنی حتی پسر و دختر خانواده که موقعیت های مناسبی برای ترک پدر و مادرشان دارند و در آستانه رفتن هستند اما با احساس خطر از سوی دشمنان خانواده، باز گشته و  با دست خالی به کمک پدر و مادر و خانواده شان می روند و جان خود را به خطر می اندازند. بنابراین فیلم، کاملا با تئوری های ایدئولوژی آمریکایی در تناقض است و هیچ خبری از یک قهرمان یا منجی و یا وسترنر تک و تنهای امریکایی یا غربی که دنیا را نجات دهد ، نیست!!

-         خارج از کوره ( Out Of The Furnace) از فیلمسازی به نام اسکات کوپر است که بیشتر به عنوان یک بازیگر شناخته شده ولی  3-4 سال پیش با فیلم "دیوانه قلب" ، جوایز متعدی خصوصا از فستیوال های مستقل گرفت . اما فیلم "خارج از کوره" او ، یک فیلم کامل اجتماعی خوش ساخت درباره آمریکای امروز است و آنهایی که می خواهند بی سر و صدا و آرام در این جامعه زندگی کنند ولی در برابر زرق و برق های  مادی و رفاه طلبی مفرط یا بلندپروازی های ناشی از آن قرار می گیرند و ناگزیر باید نقش ضد قهرمان را بازی کنند. راسل بیز (با بازی دیدنی و درون گرای کریستین بیل که در سابقه بازیگری اش کم نظیر است) چنین آدمی است که می خواهد سرش به کار خودش باشد اما زیاده خواهی یا پرهیز از یک زندگی آرام توسط برادرش رادنی(کیسی افلک) باعث می شود تا درگیر معاملات دلال های بوکس و مشت زنی شده و در معامله با یکی از این دلال ها به نام هارلان دی گروت ( وودی هارلسون با یک ایفای نقش دیدنی) جان خود را از دست بدهد و حالا این راسل است که برای مرهم زخم دل پدرش هم که شده، جهت انتقام خون برادر، زندگی آرام خود را ترک کرده و حتی تهدیدهای پلیس شهر و شوهر همسر سابقش وزلی بارنز (فارست ویتاکر) را به گوش نگرفته و تا زجر کش کردن هارلان پیش می رود. فیلم "خارج از کوره" سرشار از لحظات ناب سینمایی و فیلمنامه ای است و بازی های خیره کننده مجموع بازیگران از کریستین بیل گرفته تا کیسی افلک و وودی هارلسون و سام شپرد و حتی فارست ویتاکر، یک سر و گردن از همه نامزدهای اسکار بالاتر به نظر می آیند!!

شاید همه آن ضد قهرمان های فیلم و پرهیز فیلمساز از کاشتن یک شبه قهرمان آمریکایی ، فیلم را از همه جوایز ریز و درشت ، محروم کرد!!

-         شراکتی که تو نگاه می داری ( The Company You Keep) پس از فیلم "توطئه"، یک اثر سیاسی اجتماعی از رابرت ردفورد است که اینک با شکل و صورتی چند جانبه در هالیوود حضور دارد ؛ هم به عنوان شمایل بازیگری، هم تهیه کننده و کاشف آثاری مانند "خاطرات موتورسیکلت" و والتر سالس و مبدع فستیوال ساندنس و هم به عنوان فیلمسازی که با آثاری مانند "مردم معمولی" و "کوییز شو" و ...و حتی "نجواگر اسب"، خاطرات خوبی برای اهل سینما برجای گذارده است. در فیلم "شراکتی که تو نگاه می داری" با یک داستان آشنا مواجهیم ؛ افرادی که پس از گذشت حدود  40 سال از تشکیل گروهی مخالف حضور آمریکا در جنگ ویتنام و انجام یک سری عملیات ایذایی (که از قضا منجر به قتل یک نگهبان بانک شده) هنوز تحت تعقیب FBI  قرار دارند و اینک با معرفی داوطلبانه یکی از آنها به نام شاورن سولارز (سوزان ساراندن)، بقیه افراد گروه که زندگی عادی و مخفیانه ای دارند، با خظر مواجه می شوند، از جمله جیم گرانت یا نیک سلوان (رابرت رد فورد) که وکیلی معتبر شده و صاحب یک دختر نوجوان نیز هست. او اساسا در قتل نگهبان بانک نقشی نداشته و این موضوع را تنها عضو یاغی گروه میمی لوری (جولی کریستی) می تواند شهادت بدهد ولی وی با چنین شهادتی دستگیر خواهد شد و چنین مسئله ای خواست او نیست. همه این ماجراها را یک خبرنگار جوان دنبال کرده و زودتر از بقیه به بی گناهی سلوان پی می برد. فیلم "شراکتی که تو نگاه می داری"، در ضمن بیان چنین روایت پیچیده و پرتعلیقی، نگاهی هم به تاریخ سیاسی اجتماعی 40 سال گذشته آمریکا و حضور انتقادآمیزش در جنگ ویتنام دارد و همین موضوع نه تنها هیچ قهرمان یا ضد قهرمانی برای فیلم باقی نمی گذارد که اساسا سیاست های امپریالیستی ایالات متحده که از اصول ایدئولوژیکش است را زیر علامت سوال می برد.

فیلم، علیرغم فیلمنامه دقیق، کارگردانی متناسب و بازی های قابل قبول رابرت رد فورد و خصوصا جولی کریستی (پس از مدتها غیبت)در هیچ یک مراسم اعطای جوایز ، اعم از اسکار یا بفتا یا گلدن گلوب و ...مطرح نشد.

-         بزرگترین مبارزه محمد علی  (Muhammad Ali"s Greatest Fight)دومین فیلم استیون فریرز پس از فیلم "فیلومینا" است. آن فیلم، محبوب اسکار و حلقات آن شد و این یکی مغضوب، در حالی که به اعتراف و نوشته بسیاری منتقدین، فیلم "بزرگترین مبارزه محمد علی" علیرغم ساختار مستند داستانی اش ، بسیبار قویتر از "فیلومینا" توصیف شده است. در واقع فیلم  "بزرگترین مبارزه محمد علی" را می توان به لحاظ ساختار روایتی و هم از جهت فرم سینمایی ابداعی در سینمای مستند داستانی دانست. شاید بتوان آن را ترکیبی از مستند "ما سلطان بودیم" ( لئون گاست) و فیلم سینمایی "علی" ( مایکل مان ) دانست.

فیلم "بزرگترین مبارزه محمد علی" ، اساسا به زندگی محمد علی کلی ، ستاره افسانه ای دنیای مشت زنی و بکس نپرداخته بلکه فقط بخشی از دوران قهرمانی وی را در کادر دوربین خود قرار می دهد که محمد علی از رفتن به جنگ ویتنام خودداری کرد و از همین روی تحت تعقیب قانون ایالات متحده قرار گرفت. دلیل محمد علی در فیلم چنین ذکر می شود که براساس اعتقادات اسلامی وی ، نمی تواند در هیچ نوع جنگی شرکت کند مگر آن جنگ به امر خداوند و در جهت رضای او باشد. این مهمترین اصل و حکم اسلامی در مورد جهاد است که استیون فریرز نتوانسته آن را در فیلمش سانسور نماید. این جمله محمد علی در فیلم بسیار گزنده است که می گوید:"هیچ ویت کنگی مرا به بردگی نگرفت، کاکاسیاه خطابم نکرد، پدر و مادرم را نکشت و به اسیری نگرفت ، پس چرا باید با آنها بجنگم؟"

 در واقع این جملات با زبان بی زبانی متهم اصلی و آنکه بایستی دشمن جنگی محمد علی به حساب آید را ایدئولوژی نژادپرستانه اربابان آمریکایی و تئوریسین های این ایدئولوژی معرفی می کند. اما در فیلم "بزرگترین مبارزه محمد علی"، برخلاف بسیاری از فیلم های هالیوودی، اسلام و مسلمانان، نه تنها جنگجو نیستند بلکه صلح طلب بوده و جنگ را فقط به امر خداوند و رهبران دینی خود قبول می نمایند و همین موضوع چالش دستگاه قضایی آمریکا می شود تا جایی که حتی در آستانه غیر قانونی اعلام کردن حضور ارتش آمریکا در جنگ ویتنام قرار می گیرند.

تصویری که استیون فریرز ار محمد علی کلی ارائه می دهد، تصویر یک قهرمان ضد آمریکایی و مسلمان است که اساسا با آن شبه قهرمان دن کیشوت آمریکایی، تفاوت ماهوی دارد. او علیرغم اینکه عناوین قهرمانی اش را می ستانند و از هر نوع مبارزه ای محرومش می کنند ولی همچنان بر اعتقادات خویش پای می فشرد تا اینکه دستگاه و سیستم قضایی ایالات متحده در برابرش تسلیم شود و او را آزاد کند. به نظر می آید همین چالش و درگیری، بزرگترین مبارزه محمد علی کلی باشد، بزرگتر از شکست دادن جرج فورمن و جو فریزر و قهرمان سنگین وزن جهان شدن . 

در فیلم "بزرگترین مبارزه محمد علی"، علیرغم ساختار داستانی فیلم و بازی هنرپیشگان مطرح هالیوود مانند کریستوفر پلامر و فرانک لانگلا و دنی گلاور و حتی کارگردان مطرحی همچون بری لوینسون، اما هیچ کس نقش محمد علی کلی را برعهده نداشته و کلیه تصاویر وی، مستندآرشیوی بوده که به خوبی در جای جای فیلم نشسته است.

با چنین توصیفاتی آیا انتظار داشتید بازهم  فیلم "بزرگترین مبارزه محمد علی" در فهرست نامزدهای اسکار و مراسم مشابه آن باشد؟!

-         آگوست : اوسیج کانتی ( August: Osage County)اولین فیلم مطرح جان ولز ، تهیه کننده کهنه کار سینما و تلویزیون است و ماجرای خانواده ای در اوکلاهما را بیان می نماید که در ظاهر خانواده سالم و به هم پیوسته و نمونه ای هستند ولی وقتی دوربین به آنها نزدیک می شود، درون آنها را سرشار از روابط ناموفق ، نامشروع ، از هم گسیخته و غیر انسانی می یابد. مادر خانواده به نام وایولت (مریل استریپ) دچار سرطان است و شیمی درمانی می کند و در حالی که دختران او برای دیدنش در راه هستند، پدر خانواده بورلی(سام شپرد) خودکشی می کند و همین باعث می شود که سایر اعضاء خانواده هم جمع شوند و از اینجاست که اسرار مگو و رازهای هریک از این افراد، لحظه به لحظه از هم پاشیدگی خانواده را بیشتر و بیشتر به نمایش می گذارد. فیلم از بازی های نسبتا خوب مریل استریپ و جولیا رابرتز که هردو نامزد دریافت جایزه اسکار شدند برخوردار است ولی قهرمان نداشتن فیلم و به هم ریختگی همه افرادی که می توانستند  هر یک قهرمانی برای خانواده باشند، فیلم را از دیگر نامزدی ها خصوصا در جوایز اصلی مثل فیلمنامه و کارگردانی و فیلم، بی بهره کرد و در همان دو رشته نیز ، جایزه ای نصیبش نکرد.

-         هجوم ( Rush) ران هاوارد ماجرای واقعی مسابقات اتومبیل رانی حرفه ای و به اصطلاح فرمول 2 است که فیلمساز توانسته به گونه ای واقع گرایانه و هوشمندانه، این ماجرا را جلوی دوربین ببرد تا آنجا که در برخی لحظات، واقعا تماشاگر را در توهم تماشای یک فیلم مستند فرو می برد. تبحر هاوارد در کارگردانی صحنه های مسابقه، تعیین جای دوربین ها، تدوین و بازسازی صحنه های تعقیب و گریز و تصادفات مرگ آور، حیرت انگیز است به علاوه فیلمنامه قوی پیتر مورگان (نویسنده فیلمنامه های اسکاری همچون "فراست/ نیکسون" ، "ملکه" و "آخرین پادشاه اسکاتلند" ).  اگرچه فیلم "هجوم"در گلدن گلوب نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم درام بود اما در اسکار کاملا از دور خارج ماند. چراکه این فیلم نیز اگرچه ظرفیت و پتانسیل قهرمان پروری داشت اما هیچ یک از دو شخصیت اصلی فیلم (جیمز هانت و نیکی لائودا ) نتوانستند نقش این قهرمان را بازی کنند و الگوی شبه قهرمان آمریکایی را در پیست اتومبیل رانی به نمایش گذارند. یکی از آنها به دلیل خطرناک بودن این گونه مسابقات کنار کشید و بعدا با شرایطی خاص برگشت و دیگری هم اساسا مسابقان فرمول 2 را رها کرد و به شغل خبرنگاری روی آورد!  پایان مقاله

به نقل از وبلاگ نویسنده: http://smostaghaci.persianblog.ir/post/862/


نوشته شده در  دوشنبه 93/8/5ساعت  3:51 صبح  توسط عضو گروه شهیداوینی 
  نظرات دیگران()

دزد کتاب

The Book Thief

 

بازهم یک فیلم دیگر درباره ادعای هولوکاست یهودیان در جنگ جهانی دوم و از فیلمسازی گمنام به نام برایان پرسیوال که تنها یک همکار فیلمنامه نویس به نام مایکل پترونی ( با آثار شناخته شده ای همچون "آیین مذهبی" ، "نارنیا : سفر کشتی سپیده پیما"  و "زندگی خطرناک پسران اصلاح شده" ) تماشاگر سینما رو به دیدن فیلمش جلب می کند. اما طبق معمول فیلم هایی از این دست که در طول تاریخ سینما بسیار ساخته شده، بیشتر با تکیه بر صحنه پردازی های ظلم به یهودیان و برانگیختن احساسات رقیق و ایجاد فضاهای ترحم آمیز، سینمای خود را شکل می دهند که البته تبلیغات عظیم رسانه ها و کمپانی هایی هم که دربست در اختیار سرمایه داران یهودی است به کمک آمده و با مشارکت مراسمی همچون اسکار و حلقات پیرامونی اش، در بوق های رسانه ای قرار می گیرند.

اما از میان خیل فیلم های به اصطلاح هولوکاستی تاریخ سینما،"دزد کتاب" بیشتر شبیه به فیلم "خاطرات آن فرانک"در آمده  که در سال 1959 توسط جرج استیونس ساخته شد. در فیلم "دزد کتاب" نیز همانند فیلم جرج استیونس که آن فرانک و خانواده یهودی اش از ترس کشته شدن توسط نازی های هیتلری، تمام طول سالهای جنگ را زیر یک شیروانی به سر می بردند، یک یهودی فراری، ماههای متمادی پناهنده زیر زمین خانه لیزل (دختر بچه ای که شخصیت اصلی داستان است) است و طی این مدت در حالی که آلمانی های هیتلری کتابهای بسیاری را می سوزانند، لیزل با دزدی کتاب از کتابخانه یکی از ثروتمندان شهر و خواندن آن برای یهودی مهاجر و سایر اعضای خانواده، روزگار می گذراند. روزگاری که با کمبود غذا و سربازی اجباری مردان و حتی پدر خوانده لیزل و بالاخره بیماری تا سر حد مرگ جوان یهودی سخت و سخت تر می شود.

 

اما فیلم دچار حفره های فیلمنامه ای فراوان است و اگرچه اقتباس از کتابی به همین نام بوده ولی علیرغم همان فضای احساساتی و ترحم برانگیز، شخصیت ها به خصوص کاراکتر اصلی یعنی لیزل، از پرداخت جدی برخوردار نیستند و اساسا خصوصیت دزدی کتاب برای وی چندان محور ماجراها قرار نمی گیرد و بیشتر بهانه ای است برای اینکه به زندگی خانواده لیزل که او و برادرش را به خاطر جنگ به فرزند خواندگی پذیرفته اند، نزدیک شویم. تنها نکاتی که فیلم را قابل دیدن می کند بازی خوب جفری راش در نقش پدر خانواده است که بیش از شخصیت لیزل و دیگران و حتی آن یهودی پناهنده شده ، جلب توجه می کند. اما آنچه بر همه این عناصر برتری دارد و فیلم را در سطح اسکار و حلقات پیرامونی اش مطرح می سازد، همان ایدئولوژیک بودن محتوا و محور قرار گرفتن یکی از مهمترین تئوری های امروز غرب صلیبی/صهیونی یعنی هولوکاست است.

فیلم دزد کتاب نامزد اسکار بهترین موسیقی متن بود.

 

یخ زده

Frozen 

انیمیشنی به سیاق معمولی ترین کارتون های والت دیزنی که نزدیک به 70 سال سابقه دارند،همان قصه های پریانی و این بار تکرار چندمین بار و ملال آور داستان ملکه برفی! بدون هیچ خلاقیت و ابداع و هوشمندی و هنرمندی !! بازهم ازدواج پرنسسی با شاهزاده ای و عشقی که وی را از طلسمی خبیثانه می رهاند با این تفاوت که در فیلم "یخ زده"، نه منبع طلسم روشن است و نه عشق شاهزاده ! یکی از شاهزاده ها که در میانه راه ناگهان خبیث می شود و عشق دیگری هم برای پرنسس قهرمان قصه، افاقه نمی کند!! می ماند شوخی های آدم برفی قصه و جفتک و لگد انداختن های یک گوزن بی حال و خنثی !!! اما علیرغم همه این نقاط ضعف ، فیلم یک قهرمان دارد که بالاخره دنیا را از سرما و یخبندان نجات می دهد و آن خود ملکه یخ ها ست!!! و همین باعث می شود کارتون یخ زده علیرغم حضور انیمیشن های خوش ساخت تری ماند اثر جدید هایائو میازاکی و حتی قسمت دوم "من نفرت انگیز" ، برنده اسکار بهترین انیمیشن بلند سال گردد!

 

 

زیبای بزرگ

The Great Beauty

 

فیلم امسال پائولو سورنتینو، داستان ژورنالیستی است که تا 65 سالگی در خواب غفلت به سر برده و زندگیش را در نایت کلاب ها و پارتی ها و بی خبری ها گذرانده است. نوشتن تنها رمان زندگیش، او را به گذشته و بازخوانی آن زندگی می کشاند که چقدر بیهوده و بی مصرف برای هیچ و پوچ ، میان یک عده بی مصرف و بی خاصیت دیگر وقت تلف کرده اما درمیان این هیچ و پوچی گویی یک نوع زیبایی کشف می کند که از سبک زندگی بی بند و بارانه و لاابالی گرایانه اروپایی/آمریکایی می آید و او در نهایت قهرمان این نوع زندگی می شود!! و همین قهرمان شدن در یک سبک زندگی که با ایدئولوژی آمریکایی می خواند، کفایت می کند تا فیلم "زیبای بزرگ" اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان را دریافت نماید!!!

فیلم به لحاظ ساختاری یادآور آثار فلینی به خصوص "رم"و "هشت و نیم" است با همان کارناوال آدم ها و وسایل و رنگ ها و صحنه های درهم برهم و آدمی که درون این خاطرات، خود را جستجو می کند . تونی سرویلو بازیگر نقش ژورنالیست قهرمان فیلم یعنی جپ گامباردلا، خیلی سعی می کند تا به نوعب ترکیبی از بازیگری مارچلو ماسترویانی و ویتوریو دسیکا را ارئه دهد ولی کاملا ناموفق است. فیلمنامه فیلم را که خود سورنتینو براساس داستانی از خودش نوشته، نقاط ضعف بسیاری خصوصا درپرداخت شخصیت های متعدد فیلم دارد.

 

 

فیلم هایی که قهرمان ایدئولوژیک نداشت

 

با یک بررسی اجمالی در تولیدات مطرح سال 2013 می توان به سهولت، تعداد متنابهی فیلم های متنوع یافت که از بسیاری آثار لیست فیلم های به اصطلاح اسکاری قوی تر، سینمایی تر و حتی تجاری تر به نظر می رسیدند اما در هیچیک از مراسم یا لیست نامزدها و یا برگزیدگان حلقه اسکار (انجمن ها و اتحادیه های پیرامونی) حضور نداشتند، چراکه قبل از هر موضوعی آنها اساسا فاقد آن شبه قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی بوده یا به طور ناقص و انتقاد آمیز آن را نمایش می دادند و یا ماهیت دن کیشوت وارش را در میانه راه بروز می دادند. در ذیل فقط به برخی از آنها اشاره می شود:

-         اوبلیویون (Oblivion) یک فیلم پسا آخرالزمانی از جوزف کاسینسکی و باشرکت تام کروز که طبق معمول ، زمین تخریب شده و روبه نابودی نهایی می رود و آدم ها در ایستگاههای خارج از زمین زندگی می کنند. جک (تام کروز) به عنوان یکی از ماموران ویژه با گروهی بیگانه در روی زمین در نبرد است تا زمین را از چنگ آنها درآورد( تا اینجا تکلیف شبه قهرمان و منجی روشن است). اما طی یک درگیری و با اسیر شدن، جک متوجه می شود که آن بیگانگان غار نشین در واقع انسان های واقعی هستند که در صدد نجات کره زمین بوده و آن آدم هایی که سیستم ایستگاههای فضایی را اداره می کنند، در صدد سوء استفاده از موقعیت خود و نابودی زمین هستند. به همین دلیل فی المثل از شخصیت جک، دهها نمونه به صورت مصنوعی ساخته تا بلافاصله جانشین او نمایند.(در اینجا تک بودن و منجی گرایی شبه قهرمان دچار خدشه می شود!).در واقع در فیلم "اوبلیویون"، قهرمان اصلی همان انسانهای غار نشین هستند، اگرچه در انتها ، جک با انجام یک عملیات انتحاری سامسون وار سعی می کند، مرکز هدایت ایستگاههای فضایی را به هم ریخته و نابود سازد. در واقع در این فیلم آخرالزمانی، وضعیت کرایست و آنتی کرایست به هم ریخته و براساس فرمول های رایج هالیوود و سردمداران آن و اساسا ایدئولوژی آرماگدونی سران غرب شکل نگرفته و از همین روی علیرغم جلوه های ویژه قوی و قصه جذاب ، جایی در اسکار نمی یابد.

-         جایی در پشت کاج ها ( The Place Beyond The Pinesیک فیلم اجتماعی خوش ساخت است که در آن یک بدلکار، برای تامین خرج زندگی همسر و فرزندش که در حال جدا شدن از وی هستند ، ناگزیر دست به سرقت بانک زده و در یکی از این سرقت ها جان خود را از دست می دهد. فیلمنامه دقیق و بازی های خوب برادلی کوپر و رایان کاسلینگ در نقش بدلکار سرخورده ، از ایفای نقش بسیاری از نامزدهای اسکاری برتر بود ولی دیده نشد.

-         جنگ جهانی زد ( World War Z)یک فیلم معمولی و کلیشه ای درباره شیوع ویروس زامبی در دنیاست و نکته شعاری و ایدئولوژیک فیلم آنکه تنها شهر در امان مانده از این ویروس، اورشلیم اسراییل است!! فقط گاف فیلمسازان این بوده که زامبی ها به درون اورشلیم هم نفوذ کرده و آن شهر را نیز امن باقی نمی گذارند و از همین روی فیلم "جنگ جهانی زد" از دور رقابت اسکار کنار گذارده می شود! چرا که قبله آمال غرب ایدئولوژیک را برخلاف فیلم هایی همچون "ماتریکس"، امن به شمار نمی آورد!!

شاید اگر نام مارک فورستر سازنده خوش قریحه فیلم های تماشایی همچون "در جستجوی نورلند" و "عجیب تر از قصه" نبود اصلا سراغ این فیلم را هم نمی گرفتیم. اما او را که به تدریج با برخی فیلم های جیمزباند مانند"کازینو رویال" و "کوانتوم آرامش" ضایع کردند، اینک با اثری آخرالزمانی به قعر جدول فیلمسازان مولف و با استعداد فرستادند!

-         سرزمین موعود ( Promised Landداستان یک شرکت گاز که برای بدست آوردن مخازن گاز زیر زمینی یک شهر کوچک بوسیله یکی از کارگزارانش به نام استیو باتلر(مت دیمن)، انواع و اقسام کلک ها را سوار می کند تا مردم را به وعده های دروغین فریب دهد و بتواند از این طریق سرزمین مورد نظرش را بدست آورد. فیلم تازه گاس ون سنت، فیلمسازی با یک دوجین فیلم های اسکاری و جشنواره ای(در سال 2008 با فیلم "میلک" در اسکار مطرح شد و با فیلم "فیل" نخل طلای کن را در سال 2003 بدست آورد) در جشنواره برلین سال گذشته نیز توفیقاتی بدست آورد ولی علیرغم ساختار سینمایی خوب و محتوای قابل توجه به دلیل اینکه "سرزمین موعود" ایدئولوژی آمریکایی را ولو در نام و عنوان زیر علامت سوال برده و آن را یک کلک سرمایه داری قلمداد کرده، جایی در میان اسکاری ها و اعوان انصارش پیدا نکرد!

-         بعد از زمین ( After Earthیک فیلم پسا آخرالزمانی دیگر از ام نایت شیامالان (که در ساخت فیلم های آخرالزمانی تجارب زیادی دارد مانند "نشانه ها"، "اتفاق" و "آخرین بادسوار") که از عناصر آخرالزمانی مورد نظر ایدئولوژی آمریکایی تهی است و از همین روی فیلم دیگری که ویل اسمیت و پسرش بازی کردند(پس از فیلم موفق "به سوی خوشبختی") نه تنها با شکست مطلق در اسکار مواجه گردید! که حتی جوایز اصلی تمشک طلایی (بدترین فیلم های سال) را نیز درو کرد!!

-         پشت چلچراغ ( Behind The Candelabra) ، دومین فیلم امسال استیون سودربرگ پس از "عوارض جانبی" (که آنهم علیرغم موضوع شبه روانی خود مورد لطف آکادمی نشینان قرار نگرفت) درباره نوازنده معروف، لیبراچی که همجنس گراست و در این راه افراط می کند و از همین روی دچار بیماری ایدز شده و با بدبختی می میرد! بازی های شگفت انگیز و چهره پردازی های فوق العاده مایکل دوگلاس و مت دیمن، تشخیص حضور آنها در فیلم را حتی برای تماشاگر آشنا دشوار ساخته است. موضوع همجنس گرایی و خانواده های همجنس گرا از موضوعات مورد علاقه هالیوود است، خصوصا اگر با موسیقی و آهنگساز و خواننده همراه شود اما وقتی این همجنس گرایی به سرنوشت تلخ ایدز و مرگ منتهی شود با ایدئولوژی آمریکایی سازگار نیست و از همین روی در مراسم اسکار جایی پیدا نمی کند. لازم به ذکر است که تمام فیلم های همجنس گرایانه سالهای اخیر که در اسکار مطرح شدند، آنها بودند که برای این سبک زندگی غیر انسانی، سرنوشت و سرانجام نیکی در نظر گرفتند، فیلم هایی مانند "میلک"، "پرشس"، "بچه ها همه خوبند"، "آغازگران" و همین امسال فیلم "فروشندگان کلوپ دالاس" .

-         بنیادگرای ناراضی (The Reluctant Fundamentalist)ساخته میرا نایر، فیلمساز هندی تبار همچنانکه در یکی از اپیزودهای فیلم 11 اپیزودی 11 سپتامبر هم با زبان سینما بیان کرده بود یکی از نتایج تاسف بار حادثه برج های دو قلوی نیویورکی را ظلم و ستمی دانست که بر همه مسلمانان مقیم آمریکا و دیگر کشورهای اروپایی رفت، همان ظلم و ستم که در فیلم "بنیادگرای ناراضی" هم  انعکاس می دهد و علیرغم سعی در بیطرف نشان دادن و حتی ترحم برای قربانیان 11 سپتامبر ولی از آنجایی که مسلمانان را از جمله این قربانیان می داند، از دایره اسکار بیرون ماند!!

-         امپراتور (Emperor) ساخته پیتر وبر (فیلمساز ایدئولوژیک هالیوود که فیلم هایی مانند "برآمدن هانیبال" و "دختری با گوشواره مروارید" را در کارنامه دارد) روایتی از اشغال ژاپن توسط ارتش آمریکا در پایان جنگ جهانی دوم ، به محاکمه کشاندن سران آن و تردید در دادگاهی کردن و اعدام امپراتور ژاپن است که یک افسر نیروی دریایی ایالات متحده مامور می شود با مطالعه عملکرد امپراتور در حین جنگ، رای به محاکمه یا عدم محاکمه وی بدهد. طرح این سوال که به هر حال ژاپنی ها در دفاع از میهنشان می جنگیدند و این آمریکا بوده که هزاران فرسنگ آن سوی مرزهایش به اشغال آن دست زده و زیر علامت سوال بردن محاکمه سران ارتش ژاپن و اعدام برخی آنها ، موضوعی است که همه ادعای منجی گری و قهرمانی آمریکا در جنگ دوم را زیر علامت سوال می برد و همین، فیلم "امپراتور" را از اسکار دور ساخت!

-         خلسه ( Trance) فیلم تازه دنی بویل، یک فیلم چند لایه به سبک و سیاق "تلقین" (Inception) کریستوفر نولان به نظر آمد که شعار روی پوسترش این است : "یک قهرمان نباش !"

آیا بازهم انتظار دارید چنین فیلمی در زمره نامزدهای اسکار 86 قرار گیرد که شعار اصلی آن ، قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی بود؟!!

-         بهترین پیشنهاد ( The Best Offer) یک فیلم ضد قهرمانی دیگر از جوزپه تورناتوره به سبک و سیاق "سینما پارادیزو" (برنده اسکار بهترین فیلم خارجی سال 1989) است و  برخلاف آن که بالاخره در انتها اگرچه دو عاشق به هم نمی رسند و سینما هم تخریب می شود ولی قهرمان فیلم با تکه های سانسور شده فیلم های گذشته اوقات خوبی را می گذراند! فیلم "بهترین پیشنهاد" پایان ناامید کننده ای دارد و این با شعار نانوشته اسکار امسال یعنی قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی نمی خواند. حتی ضد قهرمان هفت خط آن که با نیرنگ و فریب گرانبها ترین تابلوهای حراجی ها را مال خود می کرد و مدتها توسط یک گروه هنری سر کار رفته بو نیز با جنون و دیوانگی و ورشکستگی به آخر خط می رسد اگرچه فیلمنامه و بازی های اثر، قابل توجه است ولی دریغ از حتی یک نامزدی در اسکار یا مراسم مشابه!!!

 به نقل از وبلاگ نویسنده: http://smostaghaci.persianblog.ir/post/861/  ادامه دارد...


نوشته شده در  دوشنبه 93/8/5ساعت  3:49 صبح  توسط عضو گروه شهیداوینی 
  نظرات دیگران()

نجات دادن آقای بنکس

Saving Mr. Banks

 

فیلمی دیگر در روایت چگونه نوشتن یا ساخته شدن آثار  معروف ادبیات و سینما که در یکی دو دهه اخیر دو نمونه معروفش،"در جستجوی نورلند" (مارک فورستر – 2002) درباره متیو بری و قهرمان افسانه ای او یعنی پیتر پن و کودکان گمشده و هوک خبیث بود و فیلمی که سال گذشته درباره ساخته شدن فیلم "روانی" آلفرد هیچکاک دیدیم و با نام "هیچکاک" که ساکا جرواسی ساخت. اگرچه فیلم مارک فورستر نامزد 6 اسکار شد و اسکار بهترین موسیقی متن را هم گرفت ولی فیلم "هیچکاک" علیرغم فیلمنامه محکم و کارگردانی قوی و خصوصا بازی قابل توجه آنتونی هاپکینز به نقش آلفرد هیچکاک تنها در رشته چهره پردازی یا گریم نامزد دریافت اسکار بود و بس! چراکه نگاهی انتقادی و حتی اعتراضی نسبت به سینمای هالیوود و نحوه فیلمسازی در آن داشت.

فیلم "نجات دادن آقای بنکس"به کارگردانی  جان لی هنکاک، ماجرای ساخته شدن فیلم "مری پاپینز" را در سال 1965 و توسط کمپانی دیزنی به تصویر می کشد. ماجرای کش و قوس والت دیزنی و خانم تراورز که نویسنده کتاب بود و همواره با نحوه اقتباس دیزنی از کتاب خود مخالفت می کرد. اما بالاخره اصرار والت دیزنی باعث شد تا خود خانم تراورز شخصا وارد میدان شده و بر نحوه نوشتن فیلمنامه و حتی سرودن اشعار و موسیقی آوازها و ترانه های فیلم (که در ابتدا حتی وجود آنها را تحمل نمی کرد) نظارت کرده و خط به خط و کلمه به کلمه آنها را تایید نماید.

فیلم "نجات دادن آقای بنکس" نشان می دهد که چگونه دیزنی از یک ماجرایی غم انگیز و تراژیک (قضیه زندگی خود خانم تراورز و پدرش که در ایام کودکی او و در اثر بیماری به گونه ای تاسف بار فوت کرد و داغش بر دل تراورز کوچک باقی ماند)، قصه و افسانه ای شاد و سر حال می سازد تا علاوه بر دیگر کودکان ، خانم تراورز نیز با نگاهی شاد و سرخوشانه با خاطرات غمگین زندگی اش مواجه شود.  از این روی فیلم "نجات دادن آقای بنکس" به فیلم "در جستجوی نورلند"شباهت بیشتری دارد که در آن فیلم نیز متیو بری خالق کاراکتر افسانه ای  پیتر پن، آن را از زندگی تراژیک و غمبار یک خانواده بی سرپرست گرفت که پسر بچه ای به نام پیتر، فرزند آرزومند و سرشار از امید آن خانواده با خواهر و برادرانش ، سرانجام مادر خود را به بیماری سل از دست دادند.

فیلم "نجات دادن آقای بنکس" هم دارای همان شبه قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی فیلم های امسال مراسم اسکار است، شبه قهرمانی با همان ویژگی های منجی گرایانه و شجاعت و ریسک پذیری. قهرمان فیلم "نجات دادن آقای بنکس" ، مری پاپینز یا خانم تراورز و حتی پدرش نیست بلکه آدمی به نام والت دیزنی است که از ماجراهای غمگین، رویاهای دست نیافتنی برای آدم ها ایجاد می کرد تا آنها و حتی خود کسانی که به دروغ بودن آن رویاها اطمینان داشتند، غرق آنها شده و واقعیات زندگی را فراموش کنند. این همان فرمول آمریکایی است برای فرار از واقعیات و پنهان نمودن حقایق و بهره برداری صاحبان رسانه و سینما(که در واقع همان سرمایه داران و حاکمان اصلی ایالات متحده هستند) از خصوصی ترین زوایای زندگی سایر آدم ها و در واقع کلاه گذاردن سر آنها که بتوانند تلخی هایی تبعیض و بی عدالتی را تحمل پذیر گردانند! یعنی همان چیزی که والت دیزنی بر سر خانم تراورز آورد یا آنچه پیتر ویر در فیلم "نمایش ترومن"به تصویر کشید.

نسخه ای که هالیوود و دیزنی و فیلم "نجات دادن آقای بنکس" ، تجویز می کنند ( همچنانکه "مری پاپینز" هم همین نسخه را می پیچید)، بی خیال شدن و به قول معروف شیرجه زدن در رویاها است (رویاهایی که نتیجه اش غفلت از واقعیاتی است که بر سر آدم ها می آورند)  چنانچه در همان فیلم سال 1965 رابرت استیونسون ، برت (دیک وان دایک) همان دوره گرد بی خانمان و فقیری که دوست بچه ها به نظر می رسد با اجازه مری پاپینز ( جولی اندروز) به همراه بچه های آقای بنکس، فارغ از همه سختی ها وآوارگی های های دنیای واقعی،داخل نقاشی های کف خیابان شیرجه می زنند، یا در نقش دودکش پاک کن های کثیف و چرک آلود  نیز شادی می کنند و از پله های ساخته شده از دود سیاه شهر لندن بالامی روند و یا آقای بنکس اخراج شده از شغلش ، با آواز "بیایید بریم بادبادک هوا کنیم"، بی خیال همه ناملایمات زندگیش ، همراه بچه ها و همسرش به خیابان رفته و بادبادک هوا می کنند!!!

 

 رنجر تنها

The Lone Ranger

 

فیلمی از گور وربینسکی و نسخه دیگری از همان مجموعه "دزدان دریای کاراییب" که 3 قسمت اول آن را ساخت و  با فیلم های دیگری مانند "مکزیکی" و همچنین کارتون "رنگو" ، دلبستگی خود را به وسترن و وسترنر اثبات کرد. این بار با فیلم "رنجر تنها"، ورسیون دیگری از وسترن و وسترنر تنها ارائه می کند که حتی در عنوان فیلم نیز برآن تاکید دارد. در این میان جری بروکهایمر (تهیه کننده فیلم های پروپاگاندا و ایدئولوژیک آمریکایی مانند "صخره" و "پرل هاربر" و "گنجینه ملی" و "آرماگدون" و "سقوط شاهین سیاه" و ...) به کمکش آمده تا در واقع قسمت پنجم "دزدان دریای کاراییب"را پیش از سال 2016(که قرار است قسمت پنجم واقعی با عنوان "مرد مرده قصه نمی گوید" به نمایش درآید)جلوی دوربین ببرد. جانی دپ یعنی کاپیتان جک اسپارو در این فیلم با همان ماهیت متناقض چندگانه ضد قهرمان و قهرمان، در نقش تونتو، یک سرخپوست فانتزی فراری (مثل همان جک اسپارو که دزد دریایی فانتزی بود) در حقیقت قهرمان تنها و وسترنر داستان را که تنها بازمانده یک گروه رنجر است به نام جان رید، همراهی می کند تا بتواند شر یاغیان را از سر سرزمین مادری شان کوتاه نماید.

بعد از این داستان یک خطی، بقیه ماجرا تقریبا همان قضایای کارتونی و شبه فانتزی ویژه وربینسکی است همراه چاشنی حادثه و خشونت و ترس و درگیری و تعقیب و گریزهای بی پایان که مانند آن را در همان مجموعه "دزدان دریای کاراییب" و "مکزیکی" و "رنگو" دیده بودیم و تکرار آنها ، تنها زمان فیلم را به دو ساعت و نیم ملال آور افزایش داده ، بدون آنکه هیچ بار دراماتیک بر فیلم بیفزاید.

و ماحصل کار همان شبه قهرمان و منجی آمریکایی است با همان خصوصیات تکیه بر فردیت، کول و شجاع و عاشق پیشه و ...مثل همه قهرمان های ایدئولوژیک و به اصطلاح تنهای آمریکایی فیلم های مختلف که به زور و ضرب سینما ، به صورت الگو یا انسان برتر به دیگر ملل و آدم های روی کره زمین حقنه می شود!!

 

 همه چیز از دست رفته

All is Lost

 

یک فیلم نمونه ای دیگر با یک شبه قهرمان تقریبا کامل و بی نقص آمریکایی که این بار با طبیعت و دریا می جنگد و پیروز می شود! آن هم با حضور هنرپیشه ای همچون رابرت رد فورد که این روزها همچون کلارک گیبل افسانه ای یا جان وین اسطوره آمریکایی و یا بتی دیویس و مارلین دیتریش، شمایل غیر قابل تردیدی از آن شبه قهرمان هالیوودی به شمار می آید!! (یعنی انتخاب سازندگان فیلم "همه چیز از دست رفته" برای دستیابی مخاطب به منظور و مقصودشان ، تقریبا بی نقص به نظر می رسد!!!)

فیلمی از یک کارگردان ناآشنا به نام جی سی چاندور که تقریبا اثر مهمی و شناخته شده ای در کارنامه اش ندارد ولی اینک با حضور بازیگری همچون رابرت رد فورد، اثر مهمی می شود که تا اسکار هم پیش رفته و تقریبا در تمام مراسم حلقات مختلف اسکار حضور دارد و به عنوان یک فیلم پدیده ، مورد توجه قرار گرفته است.

قایق شخصی یک فرد در حالی مشغول استراحت است، در میانه دریا دچار آسیب جدی می شود و از این پس یعنی از دقیقه 3-4 فیلم تا حدود 90 دقیقه شاهد دسته پنجه نرم کردن وی با باد و طوفان و امواج دریا و... هستیم !! اشکال ندارد، با یک بازیگر و بدون دیالوگ یا مونولوگ ولی با ساختار قوی هم می توان فیلم های قابل قبول و استاندارد ساخت (امثال رابینسون کروزوئه و Castaway ساخته رابرت زمه کیس) اما ماجرای یک خطی و ساختار نه چندان قوی فیلم "همه چیز از دست رفته"، آن را در سطح یک فیلم تجربی و آماتوری پایین آورده و مناسب فستیوال های تجربی قرار می دهد ولی به همان دلائلی که ذکر شد و براساس همان که این فیلم یکی از کامل ترین ترجمان سینمایی ایدئولوژی آمریکایی به نظر می رسد، همه هنر و حتی صنعت سینما نادیده گرفته می شود تا فیلم "همه چیز از دست رفته" در میان نامزدهای اسکار و حلقات پیرامونی آن مانند گلدن گلوب و بفتا و انجمن های منتقدان و اتحادیه های هنری و ...قرار گیرد، اگرچه جایزه ای هم دریافت نکند ولی به عنوان یک فیلم مهم ، مطرح گردد!!

 

هابیت: نابودی اسموگ

Hobbit: Desolation of smaug

 

به دنبال قسمت نخست از سه گانه هابیت یعنی "سفر غیرمنتظره"، همچنان تلاش گروه کوتوله ها(دورف ها) به سرکردگی ثورین برای رسیدن به سرزمین مادری شان در کوه اربور  که اینک در تصرف اژدهایی خبیث به نام اسموگ قرار دارد به همراه یک هابیت ماجراجو به نام بیلبو بگینز و با کمک جادوگری خاکستری به نام گندالف ادامه دارد.

آنها اینک با اورک ها درگیر می شوند و در کنار این قضیه، به آرامی 9 شوالیه خبیث تاریکی زیر لوای سارون برای بدست آوردن حلقه ای که در اختیار بیلبو است، شکل می گیرند (همان حلقه ای که بعدا دستمایه و محور سه گانه "ارباب حلقه ها"می شود که قبلا توسط همین جناب پیتر جکسون و همسرشان فران والش ساخته شده است).

در این مسیر به سرزمین الف ها می رسند و از اینجا شخصیت هایی همچون لگولاس و گالاندریل که بعدا از شخصیت های محوری داستان ارباب حلقه ها به حساب می آیند،  وارد ماجرا می شوند. آنها از کوتوله ها دل خوشی ندارند ولی از آنها در برابر اورک ها دفاع می کنند. سرانجام به اربور رسیده و بیلبو وارد غار و مخفیگاه اسموگ شده تا برای پس گرفتن سرزمین مادری کوتوله ها، یک گوی جادویی را از میان انبوه طلا و جواهری که زیر دست و پاس اسموگ ریخته شده، بیرون آورد. اما نه تنها گوی مزبور بدست نمی آید، بلکه اسموگ هم بیدار شده و پس از کل کل کردن با بیلبو، پرواز کرده و به سمت شهر راه می افتد تا مکانی که علیه او توطئه می کنند را نابود کند.( به نظر می آید عنوان فیلم یعنی "نابودی اسموگ" مقداری اشتباهی انتخاب شده ! ) در همین نقطه قسمت دوم به پایان می رسد تا تماشاگر در انتظار قسمت سوم( با عنوان "آنجا و برگشت دوباره" ) بماند که دسامبر 2014 به اکران عمومی در می آید و عجالتا قصه هابیت ها را تمام می کند تا زمانی دیگر که اقای جکسون و بانو شاید این بار از دست نوشته های شخصی جی آر آر تالکین، سه گانه ای دیگر بیرون بکشند!! (در سه گانه هابیت که از یک کتاب کوچک 70-80 صفحه ای از تالکین به نام هابیت،  3 فیلم 3 ساعته درآوردند!!!)

قسمت دوم هابیت یعنی "نابودی اسموگ"، برخلاف قسمت اول که کوتوله ها و بیلبو و گندالف عازم اربور می شدند، بسیار کشدار و خسته کننده است. لحظات طولانی درگیری کوتوله ها و اورک ها، به نظرم پر و پا قرص ترین طرفداران ارباب حلقه ها و تالکین و ... را به ستوه می آورد. می ماند همان داستان سرزمین موعود و گروهی که برای بازپس گیری آن، سفری ادیسه وار را می آغازند و علم کردن قهرمانی به نام بیلبو در این سفر و قصه، آن هم برای مجموعه ای که تا حالا قهرمان آنچنانی نداشت و مجموعه ای از آراگورن و فرودو و گندالف و هابیت ها و الف ها و ...قهرمان آن محسوب می شدند ولی اینک، هابیتی به نام بیلبو قهرمان آن شده تا همانند یک شبه قهرمان آمریکایی همان خصوصیات کول بودن ، فردیت ، شجاعت و تهور و ...را به نمایش بگذارد و شوی امسال اسکار را تکمیل نماید!!

فیلم "هابیت : نابودی اسموگ" در بخش بهترین جلوه های ویژه و همچنین صدا نامزد دریافت اسکار بود.

 به نقل از وبلاگ نویسنده: http://smostaghaci.persianblog.ir/post/853/   ادامه دارد...


نوشته شده در  دوشنبه 93/8/5ساعت  3:47 صبح  توسط عضو گروه شهیداوینی 
  نظرات دیگران()

فیلومینا

Philomena

 

بعد از موفقیت فیلم "ملکه" در اسکار سال 2007، چند سالی استیون فریرز با فیلم های کوتاه و مستند و تلویزیونی سر کرد تا اینکه امسال با دو فیلم "بزرگترین مبارزه محمد علی" و "فیلومینا" به عرصه سینما بازگشت که با این دو فیلمش، دو برخورد به کلی متفاوت صورت گرفت؛ فیلم "بزرگترین مبارزه محمد علی" کاملا بایکوت شده و از قضاوت حلقه های مختلف اسکار (به جز انجمن کارگردانان و انجمن نویسندگان) دور ماند و برعکس آن ، "فیلومنا" ، مورد توجه حلقات اسکار قرار گرفت و علاوه بر 4 نامزدی در اسکار (بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش اول زن، بهترین موسیقی متن و بهترین فیلمنامه اقتباسی)، در انجمن های دیگر ، 19 مورد برگزیده شد ( 9 جایزه در جشنواره ونیز ، جایزه فیلمنامه از مراسم بفتا و جایزه بهترین هنرپیشه انگلیسی از مجمع منتقدان لندن و ...)  و در 37 مورد دیگر نامزد دریافت جوایز مختلف شد  از جمله در گلدن گلوب و ...

اینکه چرا فیلم "بزرگترین مبارزه محمد علی" علیرغم ظرفیت های سینمایی بالاتر، از دور رقابت های حلقات اسکار کنار گذارده شد را در جای خود مورد بررسی قرار می دهیم اما "فیلومینا" ماجرای دختری بی سرپرست به همین نام(با بازی جودی دنچ) در ایرلند است که به دلیل روابط نامشروع، دیر راهبان، سرپرستی بچه حرامزاده اش به خانواده دیگری واگذار می کند. او سالها در جستجوی فرزند سر می کند تا سرانجام به کمک خبرنگاری، پسرش آنتونیو را که سرنوشتی پرپیچ و خم طی نموده و سرانجام در اثر ابتلا به بیماری ایدز فوت کرده و در همان دیر به خاک سپرده شده ،می یابد.

 

 "فیلومینا" ترکیبی است از فیلم "بچه عوضی" (کلینت ایستوود) و "شک" (جان پاتریک شانلی) و براساس یکی دیگر از موتیف های فیلم های ایدئولوژیک هالیوودی، کلیسای کاتولیک را در مقابل پروتستانتیسم زیر علامت سوال می برد. خصوصا که شخصیت اصلی داستان متعلق به ایرلند به عنوان سرزمین مادری مهاجران اولیه و فاتحان آمریکاست که از نظر ایدئولوژی آمریکایی، در واقع اجداد یانکی های اصیل به شمار می آیند. همان سرزمینی که اهالی اش در قرون 17 و 18 میلادی، با عنوان پیروان فرقه پیوریتن برای یافتن سرزمین موعود و زمینه سازی ظهور عیسی مسیح به قاره نو یا آمریکا رفتند تا ماموریت آخرالزمانی یاد شده را برعهده یک امپراتوری جدید بگذارند که در آن قاره بوجود می آورند.

در "فیلومینا"، آنتونیو ، پسر گمشده فیلومینا به آمریکا و واشینگتن برده شده و تحت سرپرستی خانواده ای متمکن درمی آید تا در بزرگی به عرصه سیاست رفته و در کاخ سفید و نزد جمهوری خواهانی همچون رونالد ریگان و جرج بوش، مشاوره دهد در حالی که برخلاف سنت جمهوری خواهان همجنس گرا شده و در اثر همین روش ، به ایدز مبتلا گردیده و سرانجام می میرد. او در اواخر عمر در پی یافتن مادر اصلی اش به ایرلند و همان دیر راهبان بازمی گردد و آخرین روزهای عمرش را در آنجا سپری کرده تا سرانجام هم براساس وصیتش در همان مکان به خاک سپرده می شود.

جستجوی فیلومینا به دنبال پسر گمشده اش به همراه خبرنگاری لاییک و بحث های میان آنها ، بسیار کلیشه ای از کار در آمده که در برخی نقاط، اساسا منطق فیلمنامه و داستان را به هم می ریزد و رفت و آمدهای زمانی در قالب فلاش بک هم به کلیت ساختار اثر، لطمه وارد ساخته و آن را از یک ریتم همسان و یکدست دور کرده است.

شبه قهرمان داستان اگرچه آن آمریکایی وسترنر نیست اما بالاتر از آن، در واقع از اجداد ایدئولوژیک وی به شمار می آید که گرفتار کلیسای کاتولیک شده یعنی همان ساختار مذهبی که هم کیشانش (پیوریتن ها) برعلیه آن شوریدند و دست به مهاجرت بزرگ به قاره نو زدند ، همچنانکه او هم علیه قانون کلیسا می شورد و برای یافتن پسرش به قاره آمریکا می رود. در واقع او در "فیلومینا" نقش همان قهرمان ایدئولوژیک و تک افتاده آمریکایی را ایفا می کند که به دنبال فرزند دور شده اش، مایل ها راه را پشت سر گذاشته و سرانجام روابط نامشروع خود(به قول خودش آزادانه و عاشقانه که همچنان از یادآوری اش لذت می برد) و سبک زندگی بی بند و بار یا همان سبک زندگی و فرهنگ آمریکایی رامشروعیت می بخشد.

 

جاسمین غمگین

Blue Jasmine

 

اگر دو فیلم قبلی وودی آلن فیلمساز یهودی هالیوود، یعنی ”نیمه شب در پاریس" (که اسکار بهترین فیلمنامه را هم گرفت ) و "تا رم با عشق" (که اصلا در اسکار مطرح نشد!) به ترتیب درباره دو شهر اروپایی پاریس و رم و اهالی این دو شهر و تاریخ اجتماعی فرهنگی و سبک زندگی شان بود، فیلم "جاسمین غمگین" درباره سانفرانسیسکو است و متن و حاشیه اش. تا جایی که در ذهنم مانده، درباره نیویورک فیلم های زیادی ساخته شده که اغلب چهره جذابی از آن ارائه نکرده (مخصوصا آثار مارتین اسکورسیزی)، چند فیلمی هم درباره لس آنجلس یا به قولی همان L.A. در سالهای گذشته دیده ایم(مثل "جانبی" یا "وثیقه" ساخته مایکل مان).ولی تنها فیلمی که درباره شهر سانفرانسیسکو در سالهای اخیر ساخته شد و تصویری تاریک و سیاه هم از آن به نمایش گذارد، فیلم بی سر و صدای "زودیاک" ساخته دیوید فینچر در سال 2007 بود.

اما این فیلم وودی آلن برخلاف "نیمه شب در پاریس" که نمایی رویایی از پاریس نشان می داد (متضاد با تصاویر تلخ و تاریک رومن پولانسکی در "دیوانه وار" و "ماه تلخ" از این شهر اروپایی) از سانفراسیسکو بزرگ آمریکایی، صورت چندان خوشایندی به تصویر نمی کشد.

جاسمین (کیت بلانچث)، زنی سرخورده و شکست دیده در زندگی زناشویی، پس از ورشکستگی و خودکشی شوهرش، از نیویورک به سانفرانسیسکو و نزد خواهر ناتنی اش می رود تا شاید زندگی تازه ای را آغاز نماید. خواهرش، جینجر(سالی هاوکینز) زنی است که به لحاظ اجتماعی و رفتاری کاملا با جاسمین متفاوت است و از همین روی هم سبک زندگی کاملا متضادی با روش خواهرش نشان می دهد، از جمله اینکه علیرغم طلاق از شوهر سابقش و دارا بودن دو بچه ، هربار در صدد جلب توجه کسی است که معمولا هم از وی سوء استفاده می کند ولی با این همه هنوز مرد دلخواهش را برای زندگی نیافته است!

فیلم "جاسمین غمگین"، برداشت آزادی از "تراموایی به نام هوس" تنسی ویلیامز است (که بهترین اقتباس سینمایی از آن در سال 1951 توسط الیاکازان انجام گرفت) اما همانند سایر برداشت های تقلیدی وودی آلن، از روح اجتماعی و انسان شناسی آن اثر بی بهره به نظر می رسد.

در فیلم "جاسمین غمگین"، همه در حال نارو زدن و سوء استفاده و له کردن دیگران هستند، حتی کسی که جای میچ فیلم "تراموایی به نام هوس" (با بازی کارل مالدن در آن فیلم ) حضور دارد و قصد ایجاد زندگی متفاوت برای جاسمین می کند، نیز جز تحقیر طرف مقابل و فخر فروشی و نهایتا ضربه روحی شدید به جاسمین کار مهم دیگری انجام نمی دهد، برخلاف میچ که تا آخرین لحظه می خواست به استلای روان پریش کمک نماید.

شاید همین نگاه تلخ و بدبینانه وودی آلن به جامعه یک کلان شهر آمریکایی همچون سانفرانسیسکو ( همانند طنز تلخش در فیلم "تا رم با عشق" که او را حتی از طرح در اسکار هم محروم کرد) باعث شد که اعضای آکادمی روی چندان خوشی به فیلم "جاسمین غمگین" نشان نداده و او را به برخلاف اغلب سالها، حتی نامزد دریافت اسکار فیلمنامه هم نکنند و به یک اسکار بازیگر نقش اول زن بسنده نمایند!

 

پیش از نیمه شب

Before Midnight

 

سومین قسمت از تریلوژی ریچارد لینکلیتر (بعد از فیلم های "پیش از طلوع" در سال 1995 و "قبل از غروب" در سال 2004 ) پس از گذشت 9 سال از قسمت قبلی تحت عنوان "پیش از نیمه شب" در ادامه داستان دو فیلم قبلی  هم 9 سال از زندگی دو شخصیت اصلی و زوج آمریکایی / فرانسوی فیلم یعنی جسی (اتان هاوک) و سلین ( جولی دلپی) را پشت سر گذارده و اینک خانواده تشکیل شده این زوج را نشان می دهد که دو دختر هم دارند و تعطیلات تابستانی را به دیدار دوستان جسی در یونان می روند. همان زوجی که در قسمت اول تریلوژی، دیداری تصادفی در وین داشتند و یک روز را به صحبت و قدم زدن در خیابان های وین گذراندند و در قسمت دوم پس از شش ماه قرار خود را در وین تکرار کرده که سلین سر قرار نیامد ولی پس از آن به طور اتفاقی همدیگر را در پاریس ملاقات کردند.

به نظر می رسد، آنچه هم فیلم "قبل از غروب" و همین فیلم امسال یعنی "پیش از نیمه شب" را نامزد دریافت اسکار بهترین فیلمنامه اریژینال کرد، ارائه نشانه های کاملی از نوعی سبک زندگی بی بندبارانه و به اصطلاح باز و آزاد اروپایی در تلفیق با کاراکتر برتری حویی آمریکایی بود (با تعلق هر یک از طرفین زوج فوق الذکر به یکی از جوامع آمریکایی یا اروپایی).

لینکلیتر اگر در قسمت اول یعنی "پیش از طلوع" در واقع به یک نوع آشنایی از طرفین می پرداخت، در فیلمنامه دو قسمت بعدی، طرفین این دو جامعه ظاهرا متناقض (پرده دری و لاابالی گری اروپایی و برتری طلبی آمریکایی) را در یک زندگی مشترک به یکدیگر آمیخت و ماحصل آن رادر تمام پرگویی های جسی و سلین در کوچه پس کوچه ها یا کنار ساحل یا درون اتاق هتل و یا در جمع دوستان جسی در یونان بازگفت. جسی همان شبه قهرمان آمریکایی است که سرانجام سلین را تصاحب کرده و اینک با شعارها و سخنرانی ها و کتاب هایش ، سایر دوستان اروپایی اش را نیز تحت تاثیر قرار می دهد!

فیلم "پیش از نیمه شب"، خالی از هنر سینما و سرشار از پرگویی های خسته کننده (در حد نمایشنامه های ملال آور رادیویی) و بعضا پرده درانه است که مخاطب را در برخی لحظات حیرت زده می کند که حرف ها و بحث های تعدادی نویسنده و روشنفکر آمریکایی / اروپایی تا چه اندازه می تواند سخیف و سطحی و مبتذل و حتی حال به هم زن باشد!

 

گتسبی بزرگ

Great Gatsby

 

هفتمین برداشت سینمایی از نوول اسکات فیتزجرالد از نمونه ای ترین قصه های شبه قهرمان کلاسیک و عاشق پیشه آمریکایی است که ویژگی های زندگی پرزرق و برق ینگه دنیایی را به سبک و سیاق کاراکترهای کلیشه ای امثال کلارک گیبل ، جذاب و فریبنده جلوه می دهد ، ولی علیرغم همه پروداکشن بزرگ و پر از رنگ و نور (مانند اغلب آثار قبلی باز لورمان) نمی تواند به قوت و استحکام فیلم هایی قبلی مانند گتسبی سال 1974 ساخته جک کلایتون و با فیلمنامه فرانسیس فورد کوپولا و بازی رابرت رد فورد در نقش جی گتسبی و حتی فیلم هربرت برنان در سال 1926 با بازی وارنر باکستر برسد.

اما به هر حال گتسبی شخصیت نمونه ای یک آمریکایی قرن بیستمی است که شجاع و وفادار است، عاشق پیشه و جذاب، فعال و ریسک پذیر و از همه مهمتر پولدار و ثروتمند است یعنی همه خصوصیات جذب کننده را برای یک زندگی رویایی آمریکایی که بیشتر خیال و وهم است، عرضه کرده و در یک پایان شبه رمانتیک نیز خود را پای عشق فدا می کند، آنچه که در بسیاری دیگر از درام های به اصطلاح عاشقانه تراژیک غربی برگرفته از افسانه های یونان باستان نیز به چشم می خورد.

در واقع گتسبی الگوی کاملی از همان قهرمان ایدئولوژیک و تک افتاده یا وسترنری است که ریشه و هویت مشخصی ندارد و فقط عجیب و غریب است و حیرت انگیز و این اساس همان ساختار نرم داستانی و روایی است که در طول تاریخ پس از رنسانس ،غرب همواره تلاش داشته از طریق آن ، چهره ای افسانه ای و دروغین از قهرمان های ساختگی خود به شرق و اهالی دیگر سرزمین ها بنمایاند و همیشه هم این دروغ فریبنده را از طریق رسانه هایش و به خصوص سینما، بهتر و بیشتر، مثل یک  حقیقت تردیدناپذیر نمایش داده است.

برای مطرح کردن چنین فیلمی که نمی توانستند جوایز اصلی را به ساختار ضعیف آن بدهند، تنها اسکارهای بهترین طراحی صحنه و لباس و مو کافی به نظر می رسید!!

 

بازمانده تنها

Lone Survivor

 

پیتر برگ پس از فیلم های تبلیغاتی همچون "قلمرو" (2007) و فیلم آخرالزمانی و سوپر هیرویی "هنکاک" (2008) با فیلم "بازمانده تنها"، اثر دیگری در پروپاگاندای افراطی برای سیاست های میلیتاریستی ایالات متحده در اشغال سرزمین های دیگر و کمک به تروریسم و کشتار مردم بیگناه، جلوی دوربین برده که اگرچه خوش ساخت است (به جز شعر و شعارهایی که شخصیت های فیلم مدام فریاد می زنند و به گونه ای گل درشت در سرتاسر فیلم گسترده است) اما به قول دیوید آل راب خبرنگار نیویورک تایمز و واشینگتن پست، به عنوان کثیف ترین کار هالیوود از فاجعه بارترین عملیات نظامی آمریکا پس از جنگ ویتنام، یک تصویر آزادیخواهانه و فداکارانه می سازد که گویا نیروهای واکنش سریع آمریکایی به افغانستان رفته اند تا آزادی و رفاه را برای مردم این سرزمین به ارمغان آورند ، آنچه که امروز حتی افراطیون کنگره نیز دیگر باور ندارند!!

پس از کشتارهای فجیع کودکان و زن های افغانی در اثر بمباران های کور هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی و بعد از قتل عام ناجوانمردانه مردم بیگناه برخی شهرها و روستاهای افغانستان و پس از تسلیح و حمایت از گروههای تروریستی طالبان و القاعده که امروزه دیگر حتی مذاکرات با آنها را پنهان نمی سازند، ساخت فیلم هایی همچون "بازمانده تنها" که تفنگداران آمریکایی را حامی مردم افغانستان و رودروی طالبان و القاعده نشان می دهد، جز خنده و تمسخر حتی تندروترین جناح هایی حاکمان آمریکایی را در بر ندارد که امروزه برای تبرئه بوش پسر از جنایاتش در عراق ، اوباما را به خاطر قصابی مردم افغان، شماتت می کنند!!!

فیلم به سبک "غلاف تمام فلزی" استنلی کوبریک با آموزش نظامی تفنگداران نیروی دریایی آمریکا شروع می شود و برخلاف آن فیلم که حاصل آن آموزش، بعضا سربازان روانی هستند که حتی خود را با گلوله می زنند اما در فیلم "بازمانده تنها"، آموزش دیدگان نیروی دریایی که از عملیات مرگ آور و سختی بیرون آمده اند با عزمی راسخ و توانی مضاعف برای خدمت به میهنشان، به جنگ زنان و کودکان سرزمین مظلوم افغانستان می روند تا به اصطلاح دمکراسی و حقوق بشر را به آن سرزمین صادر کنند !!!!

سپس با پیکر زخمی و در حال جان دادن یک تفنگدار نیروی دریایی آمریکا مواجه می شویم و تصویری سرشار از اضطراب و دلشوره برای نجات جان تفنگدار یاد شده شکل می گیرد که با صاف شدن منحنی های سینوسی دستگاه نشانگر ضربان نبض وی، شدت می گیرد و این حس گنگ و مبهم اضطراب با یک فلاش بک به کل عملیات تروریستی تفنگداران برای کشتن سرکرده جنگجویان افغانی به نام احمد شاه گسترش می یاید. اضطرابی که در تمام طول لحظات درگیری 4 آمریکایی تیم ترور با افغانها، ادامه دارد . حتی لحظه ای که از روی حس انسان دوستانه، چوپانان افغانی را آزادمی کنند و یکی از آنها به قول فرمانده تفنگداران، حتی سریع تر از نیروهای واکنش سریع آمریکایی، جنگجویان افغانی را سروقت تفنگداران نیروی دریایی می آورد!

فیلم "بازمانده تنها" ، به سبک و سیاق فیلم های وسترن قدیمی ، افغان ها را مانند سرخپوست ها، سرشار از شرارت و پلیدی و رذالت تصویر می کند که حتی به هم وطن خویش و بچه و بزرگ و زن و مرد رحم نمی کنند و در مقابل، نظامی آمریکایی، مملو از احساسات انسان دوستانه و رافت و مهربانی نشان داده می شود که در مخاطره آمیزترین وضعیت، حتی از کودکی که کمکش کرده با تامل و مکث و تعمق، تشکر می کند و دست عطوفت بر سرش می کشد! آنچه در واقعیت درست برعکس است ولی متاسفانه سینمای هالیوود به روش طول تاریخش و همچنانکه در مورد شرقی ها و چینی ها و اعراب و مسلمان ها و رنگین پوستان وارونه نمایی کرد، آن را دگرگونه جلوه می دهد. ضمن اینکه بازهم کاراکتر اصلی فیلم "بازمانده تنها" یعنی مارکوس لوترر(مارک والبرگ)، همچنانکه از عنوان فیلم هم برمی آید، همان آمریکایی وسترنر و شبه قهرمان تک افتاده است که گویی همه بار نبرد دوستان کشته شده اش را بر دوش می کشد، منجی وار گروهی از مردم افغانستان را نجات داده و قهرمانانه به آغوش هموطنانش بازمی گردد!!

دو نامزدی اسکار بهترین صدا و جلوه های صوتی دستمزد این شوی مضحکه آمیز بود تا فیلم جدید پیتر برگ هم در اسکار مطرح شود.

به نقل از وبلاگ نویسنده:‌ http://smostaghaci.persianblog.ir/post/852/    ادامه دارد...


نوشته شده در  دوشنبه 93/8/5ساعت  3:45 صبح  توسط عضو گروه شهیداوینی 
  نظرات دیگران()

او 

Her

 

اسپایک جونز را می توان از نسل جدید فیلمسازان هالیوود به شمار آورد که همراه سینماگرانی چون  چارلی کافمن و دیوید او راسل و میشل گوندری و برادران کوئن و استیون سودربرگ و ...با الهام از سینماگران نسل پنجم چین و فیلمسازان جوان اسپانیایی و مکزیکی و برخی کارگردانان اروپایی تازه به میدان آمده، نوعی موج نو در هالیوود ایجاد کردند که فیلم هایی مانند 3" پادشاه" و "اقتباس" و "جان مالکوویچ بودن" و "آفتاب ابدی یک ذهن پاک" و ... از جمله نمونه های آنها بود. اگرچه آفتاب ظهور و بروز این نسل همچون نسل قبلی (اسپیلبرگ و لوکاس و کوپولا و اسکورسیزی و دی پالما) چندان برقرار نماند و به اصطلاح دولت مستعجل بود اما به هر حال در یک مقطع کوتاه 5- 6 سال آثار متفاوتی در سینمای غرب بوجود آوردند.

فیلم "او" ساخته اسپایک جونز را می توان سایه ای از آن حرکت به شمار آورد در دورانی که آفتاب آن گروه افول کرده و دیگر نشان چندانی از خلاقیت ها و استعداد فیلم هایی مثل "اقتباس" و "جان مالکوویچ بودن" از همین اسپایک جونز دیده نمی شود و به عبارتی آنها نیز ناگزیر در سیستم سنتی هالیوود و پروپاگاندای فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی غرق شدند.

نمونه اش همین فیلم "او" است  که تقریبا بازنمایی سطحی و دست چندمی از فیلم مهم استنلی کوبریک یعنی"2001: یک ادیسه فضایی"( 1968) به نظر می رسد.

 

برنامه هوشمندی که تئودور، نویسنده گمنام برای پایان دادن به تنهایی خود برروی کامپیوترش نصب کرده و با آن زندگی می کند، نسخه سخیفی از هال 9000 ، همان کامپیوتر هوشمند و عصیانگر فیلم کوبریک است که همه سیستم زندگی و فعالیت های فضانوردی دانشمندان سفینه عظیمی را با ماموریت ابدی مدیریت می کرد و در نهایت نیز سیستم کنترل سفینه را در دست گرفته و ضمن خارج کردن یکی از دانشمندان، رسما با دیگری درگیر شد. اما در فیلم "او"، این کامپیوتر هوشمند ظاهرا با یک سیستم جدید هوش مصنوعی ، دوست دختر تئودور می شود که قرار است همه لحظات تنهایی او را پر کرده و جای همه دوستان بشریش را بگیرد. او هم مثل هال 9000 ارتقاء یافته ولی به جای عصیان علمی و اجتماعی، با  تعداد بیشتری (حدود 8000 نفر) مرد، دوست می شود تا حدی که حسادت تئودور را برمی انگیزد و در آخر، ناچار تئودور را ترک کرده و تئودور به دنیای خود باز می گردد، اما این بار با نگاه تازه ای که منجر به ارتباط وی با آدم های دیگر می شود.

نکته ای که در فیلم فانتزی "او" هم برجسته است و شاید دلیل قرار گرفتن آن در فهرست فیلم های برتر اسکاری باشد، همان حضور شبه قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی به نظر می رسد که در این فیلم یک برنامه هوشمند کامپیوتری است با همان ویژگی ها و خصوصیات وسترنر که صدا و لحن و نوع جملات و نحوه بیان آنها ( با صدای خش دار و البته اعصاب خرد کن اسکارلت جوهانسون)، دقیقا یک آمریکایی کول را تداعی می نماید.

یادمان باشد که منجی آمریکایی یا همان کرایست و یا مسیح در فیلم های آخرالزمانی نیز  دارای هویت های مختلف است، از لوک اسکای واکر "جنگ های ستاره ای" و نیو "ماتریکس"  و فرودو "ارباب حلقه هاگ و اصلان مجموعه فیلم های "نارنیا" و همچنین هری پاتر گرفته تا دختر نوجوان فیلم "قطب نمای طلایی" تا سوفی فیلم "رمز داوینچی" و تا رییس جمهور آمریکا در فیلم "مگی دو : امگا کد 2" .

در سری فیلم های نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم امسال نیز تم قهرمان آمریکایی یا همان وسترنر، کاراکترها و هویت های متفاوت و بعضا عجیب و غریبی دارد که در فیلم "او"، یک برنامه هوشمند کامپیوتری است و اسکار بهترین فیلمنامه اریژینال برای این فیلم ، به خوبی می تواند نظر سردمداران هالیوود را در القاء منجی ها و شبه قهرمان های آمریکایی برآورده کند.

 

 

گرگ وال استریت

The Wolf of Wall Street

 

مارتین اسکورسیزی پس از فیلم نادیده گرفته شده "جزیره شاتر" و حتی فیلم شبه کودکانه "هوگو" ، اینک گویا دوباره به فضای پرغوغای هالیوود و آثار طویل و پر زرق و برق بازگشته و با فیلم 3 ساعته "گرگ وال استریت" باز سعی کرده تا هم نسبت به فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی ادای دین کند و هم نسبت به هالیوودی که در دهه 70 به همراه جرج لوکاس و استیون اسپیلبرگ و فرانسیس فورد کوپولا و برایان دی پالما از زمره پنج نفر نوسازش بود.

اگرچه سال گذشته اغلب تولیدات هالیوود و به خصوص فیلم های اسکاری، دین خود را نسبت به وال استریت و قلب سیستم سرمایه داری یا به اصطلاح همان اقلیت یک درصدی ادا کرده و آثار متعددی در مخالفت و در تضاد با جنبش 99 درصدی بر پرده سینما بردند اما اینک فیلم "گرگ وال استریت"به طور مستقیم و البته رسمی تر، یعنی بدون هیچ گونه نمادگرایی و سمبلیسم، وال استریت و سیستم وال استریتی را به عنوان ستون فقرات اقتصاد کاپیتالیستی ایالات متحده می ستاید.

ماجرای جوانی به نام جوردن بلفورت(لئوناردو دی کاپریو)که اگرچه ابتدا در یکی از موسسات وال استریت کار می کند ولی به زودی از آنجا اخراج شده و خود با یک شرکت کوچک شروع به بنیانگذاری وال استریت جدیدی می کند. پشت هم اندازی، دروغ و فریب و غلو کردن و از هیچ، سرمایه ساختن و به صورت غول تجارت یا بهتر بگوییم دلالی در آمدن، اصول اولیه این وال استریت جدید را می سازد که خیلی سریع میلیون ها دلار روانه جیب بلفورت و دوستانش کرد و از آن شرکت کوچک، جثه ای عظیم در میدان سرمایه و سرمایه داری ایالات متحده بنا کرد.

اسکورسیزی و فیلمنامه نویش ترنس وینتر با وارونه نمایی و تحریف واقعیات تاریخی ( درباره منشاء و منبع سرمایه های وال استریت ) و  با داستان کودکانه ای برگرفته از کتاب به اصطلاح خاطرات جوردن بلفورت (که واقع نمایی آن در هنگام انتشارش هم زیر علامت سوال رفته بود و بیشتر قصه ای پریانی می نمایاند) حضور فعال در صحنه سرمایه سالاری وال استریت را برای هرکسی ممکن دانسته،  به گونه ای که هر فردی با کمترین هوش و استعداد درمورد خرید و فروش و با مقداری تلاش و خلاقیت می تواند در سال دهها میلیون دلار کسب کند!(صحنه معروف فیلم درباره فروش یک خودکار و استعدادی که هر کس درمورد آن بروز می دهد، کلید اصلی این خرید و فروش است که در سکانس پایانی فیلم نیز تکرار می شود). در این رویا پردازی،  هیچ کس هم کاری به کارش ندارد و درحالی که نان دیگر رقیبان گردن کلفت را آجر کرده ، سایر رقبا هم برایش فرش قرمز هم پهن می نمایند!!

این قصه خیالی، ماحصل آنچه است که مارتین اسکورسیزی و ترنس وینتر در فیلم "گرگ وال استریت" به نمایش درآورده اند. قصه ای پریانی مانند همه داستان های هالیوود درباره مثلا وسترنرها و مهربانی سرمایه داران (مثل بروس وین فیلم های "بت من" که موسسات خیریه پرشماری برای مستمندان برپا می سازد!) یا  بشر دوستی سرویس های تروریستی امنیتی همچون CIA (در فیلم هایی مانند "30 دقیقه پس از نیمه شب" و"آرگو"ومجموعه Homeland) و یا آزادیخواهی پنتاگون و اشغالگران آمریکایی (در فیلم هایی مثل "بازمانده تنها" یا "محفظه رنج" و یا "کاپیتان فیلیپس" ) و ...

این در حالی است که حتی یک دانش آموز دبیرستانی رشته اقتصاد با کمی مطالعه درباره سرمایه داری، می تواند بفهمد که در طول تاریخچه فعالیت غول های اقتصادی مانند وال استریت، چگونه همواره شرکت ها و کمپانی های بزرگ ، کوچکترها و شرکت های جزء را بلعیدند در حالی که هیچ رقابت سالمی در سیستم فوق وجود نداشته و ندارد تا امثال جوردن بلفورت و دوستانش بتوانند در مدت زمان کوتاهی از هیچ به همه چیز برسند و دیگر موسسات وال استریت را به اصطلاح آچمز کنند!!

برخلاف دو فیلم الیور استون درباره وال استریت که تقریبا در آن قهرمانی وجود  نداشت و نگرشی انتقادی نسبت به سیستم سرمایه سالاری وال استریت دارا بود و آن را نابود کننده ماهیت انسانی افراد نمایش می داد اما در فیلم "گرگ وال استریت"علاوه بر آنکه حرکت و سیستم وال استریت بخش اجتناب ناپذیری از زندگی امروز آمریکایی تلقی می شود ، حضور در عرصه آن ، نوعی هوشمندی و استعداد و گریز از سکون و درماندگی و وادادگی شغلی نمایانده می شود. چنانچه وقتی آن پیشخدمت رستوران در اولین برخوردش با بلفورت، متوجه می شود که وی در طول یک هفته یا یک ماه ، چندین میلیون دلار کاسب بوده، بدون تردید شغل گارسونی را رها کرده و به دنبال سرمایه بازی و پول و دلالی می رود.

در فیلم "گرگ وال استریت"هم به سبک و سیاق آثار اسکاری امسال ، یک شبه قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی داریم با دارا بودن تمام خصوصیات ویژه وسترنر یعنی همان فرهنگ کول و بی بندبار و لاابالی و زن بارگی و میخوارگی و ...شبه قهرمانی که با تکیه بر فردیت خود، هسته ای تجاری را شکل داده و سپس آن را به یک غول سرمایه ای بدل می سازد تا به اصطلاح ناجی زندگی عده ای از فعالان عرصه سرمایه و تجارت باشد.

اما فیلم "گرگ وال استریت" به لحاظ ساختاری، بسیار کشدار و طولانی و ملال آور و سرشار از صحنه های اضافی است که می تواند حذف آنها ، 180 دقیقه کنونی فیلم را حداقل به 90 دقیقه کاهش دهد. ضمن اینکه فیلم بازگشتی تاسف بار برای اسکورسیزی است از فیلم های متفاوتی همچون "جزیره شاتر" به فیلم های مملو از بددهنی و فحاشی و ابتذال اخلاقی مانند "دوستان خوب"و "کازینو" و ...

 

 

نبراسکا

Nebraska

 

می توان گفت الکساندر پین پس از فیلم هایی مانند درباره اشمیت (2002) ، راههای فرعی ( 2004) و خصوصا فیلم قابل توجه "نسل ها" (2011) اینک با فیلم "نبراسکا" ، گام مهمی در زمینه هنر سینما به جلو برداشته است. او با فیلمی تماما سیاه و سفید ، بدون ایجاد هرگونه جلوه گری یا خود نمایی ، بخش هایی از زندگی آمریکایی امروز را در چنبره دنیایی از لاتاری و بیکاری و شرارت و تلویزیون و ...به تصویر کشیده است. تصویر پیرمردی به آخر خط رسیده به نام وودی گرانت که از زندگی اش تنها آگهی شرکت در یک قرعه کشی یک میلیون دلاری برایش مانده و با این تصور که واقعا برنده یک میلیون دلار شده، از مونتانا راهی مکان دریافت جایزه در لینکلن می شود ولی در میانه راه در زادگاهش و شهر کوچکی در مرکز نبراسکا می ماند.

در واقع در "نبراسکا" ، شاهد یک جامعه در حال اضمحلال هستیم؛ خانواده هایی که بیکار و بی تفاوت، فقط به تماشای تلویزیون مشغول هستند(نگاه کنید به خانواده عمو ری و دو پسر خلافکارش)، آدم هایی که با شنیدن موفقیت یکی از همشهریان قدیمی خود، فقط به فکر وصول طلب های خیالی و در واقع سرکیسه کردن و سهم خواهی از وی می افتند، پیرزنی که تنها دلخوشیش، تعریف گذشته ای خیالی است در باره اینکه مورد توجه اغلب مردان بوده و بالاخره مردی که در توهم بدست آوردن یک میلیون دلار برای خریدن یک کمپرسور هوا (که سالها پیش توسط یکی از همان همشهریان طلبکارش دزدیده شده بود) و یک وانت است تا بقیه پول را به پسرانش ببخشد.

به نظر می رسد ساختار سیاه و سفید و ساکن ، مناسب ترین فرم سینمایی بوده که الکساندر پین برای فیلمش انتخاب کرده و میزانسن های خنثی و بی روح هم به این سکون فضایی درباره محیطی که روبه سقوط است ، کمک کرده است.

اما سینمای هالیوود برای چنین فضای در حال فروپاشی هم ، قهرمان می سازد و این قهرمان همان وودی است که همچنان امید به تغییر و تحول دارد و در اواخر عمر خود (در حالی که دچار بیماری مرگ آوری است) برای بدست آوردن جایزه ای خیالی، همه خانواده و همشهریانش را به تکاپو و فعالیتی جدید ولو بعضا منفی وا داشته و از حالت سکون و خموده به در آورده است. او نمونه ای دیگر از وسترنرهای تک و تنهایی هستند که گویا در فصل پایانی سرنوشت خود، دست به یک خود ویرانگری می زنند تا جامعه یا حداقل پیرامون خود را متحول کنند، همچون "تیرانداز چپ دست" یا "بیلی د کید و پت گارت" و یا "جسی جیمز"  و ...

شمایل بارز این نوع قهرمان سازی را در سکانس پایانی فیلم مشاهده می کنیم که دیوید، پسر وودی، برایش وانت و کمپرسور خریده و اجازه داده تا در خیابان اصلی شهر و درست مقابل چشم همشهریان رانندگی کند در حالی که خود در کنارش پنهان شده و مخفیانه وی را هدایت می کند. چنی صحنه ای مخاطب را به یاد صحنه آخر فیلم "ال سید"می اندازد که جسد ال سید را به طور مصنوعی بر روی اسبش نگاه می دارند تا انسجام سپاهیان در مقابل دشمن حفظ شده و از هم نپاشند. عبور سرافرازانه وودی در حین رانندگی با وانتی که آرزویش بود از برابر دیدگان هم شهری هایش(تا در توهم جایزه بردن وودی بمانند و با تصور اینکه سرانجام زندگیش را علیرغم همه سختی ها و ناتوانی ها، سر و سامان تازه ای بخشیده، روحیه تازه ای بگیرند)، در واقع همان حضور ابدی و جاودانه قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی به سبک و سیاق ال سید است که حتی در سخت ترین شرایط و ناتوان ترین حالات، بازهم موقعیت شبه قهرمانی خود را حفظ کرده و نقش منجی گرایانه خویش را ایفا می کند.

به نقل از وبلاگ نویسنده:‌http://smostaghaci.persianblog.ir/post/850/  ادامه دارد...


نوشته شده در  دوشنبه 93/8/5ساعت  3:44 صبح  توسط عضو گروه شهیداوینی 
  نظرات دیگران()

12 سال یک برده 


  12Years a Slave

فیلمی از استیو مک کویین (که هیچ ارتباطی با آن بازیگر مشهور تاریخ سینما ندارد!) با کارنامه ای مملو از فیلم کوتاه. تنها آثار بلند سینمایی او، دو فیلم  به نام های "گرسنه" در سال 2008 و "شرم" در سال 2011 است. اما این بار وی از فیلمنامه نویسی به نام جان ریدلی بهره گرفته که حداقل دو اثر مهم "3 پادشاه" ( دیوید او راسل-1999) و "پیچ خطرناک" (الیور استون-1997) را در کارنامه اش دارد. اما در این سالهایی که سینمای هالیوود مملو از فیلم های به اصطلاح سیاه پوستی ترحم برانگیز شده که اغلب هم در مراسم سینمایی مانند اسکار تحویل گرفته می شوند ، به نظر می آید فیلم "12 سال یک برده" در برابر آثاری مانند "خدمتکار" (تد تیلور-2011) و "جنگو رها شده از بند"(کوینتین تارانتینو) که سال گذشته در مراسم اهدای جوایز آکادمی حضور داشت و همچنین فیلم "پیشخدمت لی دانیلز" (لی دانیلز) که امسال به نمایش در آمد ولی به دلائلی که در ادامه خواهد آمد مورد عنایت اعضای آکادمی قرار نگرفت، حرفی برای گفتن نداشته باشد. حتی فیلم "در گرمای شب" (نورمن جویسون) که در سال 1967 جوایز اصلی اسکار را درو کرد و نقطه آغازی برای پرداخت های هالیوود به مقوله سیاه پوستان و نژادپرستی و ... بود (و در همان فیلم "پیشخدمت لی دانیلز" هم با تحقیر از آن صحبت می شود )  نسبت به این فیلم پر سر و صدای آقای مک کویین، یک سر و گردن بالاتر می نمایاند.

 

 اما تفاوت فیلم های به اصطلاح سیاه پوستی که در اسکار مطرح می شوند با فیلم هایی همچون "پیشخدمت لی دانیلز" یا مثلا "شفت"فیلمسازانی مثل گوردون پارکز و جان سینگلتون که به کلی جایی در اسکار و حلقه های وابسته به آن نداشتند، آن است که در فیلم های اسکاری سیاه پوستی مانند همین فیلم "12 سال یک برده" و شبیه آن، سیاه پوستان نقش چندانی ندارند، قابل ترحم هستند، شکنجه می شوند و بعضا لایق این شکنجه نشان داده می شوند! ( مثل کاراکتر ساموئل ال جکسون در فیلم "جنگو رها شده از بند" ) اما در نهایت این سفید پوستان و به خصوص سرمایه داران سفید پوست هستند که به دادشان می رسند و از سر ترحم و در واقع برای منافع خود، به آنان کمک می کنند. در این دسته از فیلم ها، سیاه پوستان در نهایت در شکل و شمایل یک خدمتکار یا پیشخدمت خوب و وظیفه شناسی ظاهر می شوند که یک ارباب خوب سفید پوست از آنان حمایت کرده و موجب دستیابی شان به مثلا حقوق مدنی شان می گردد. فی المثل نگاه کنید به فیلم های "خدمتکار"یا "پیشخدمت" (که حتی نامشان هم تحقیر کننده است ) که در نهایت سیاه پوست خوب، همان سیاه پوستی است که وظیفه شناس تر است و وظایفش را در مقابل اربابان خوب سفید پوست، بهتر اجرا می کند!!

نمونه بارز چنین دیدگاهی را در فیلم "12 سال یک برده" به وضوح می توان رویت کرد. سلیمان نورتاپ، یک سیاه پوست یهودی که در ایالات شمالی آمریکا، برگه آزادی دریافت کرده و موسیقی اجرا می کند در یک توطئه آدم ربایی، به سرزمین های جنوبی برده شده و به عنوان برده به فروش می رسد و سالهای متمادی را در رنج و بدبختی و به دور از خانواده اش سر می کند تا اینکه سرانجام یک سفید پوست مخالف برده داری به نام باس (با بازی براد پیت) تصادفا با وی برخورد نموده و همان اوست که سلیمان را به ارباب سابقش در سرزمین های شمالی معرفی کرده تا وی شخصا برای بردن و آزاد کردن وی به جنوب بیاید! در واقع در حالی که همه تلاش های مختلف سلیمان نورتاپ برای آزادی و رهایی از بردگی و بازگشت نزد خانواده اش با شکست روبرو شده، یک منجی آمریکایی موطلایی و چشم آبی (همان منجی کلاسیک) به داد وی رسیده و زندگی اش را نجات می بخشد. این می تواند اساسی ترین دلیل در اعطای جایزه اسکار بهترین فیلم به "12 سال یک برده" باشد که تا لحظه اعطای این جایزه ، میدان را به رقیب خود یعنی فیلم "جاذبه" واگذار کرد.

نکته آخر اینکه تهیه کننده فیلم ، آرنون میلچان ، جاسوس معروف اسراییلی و عامل اصلی تسلیح اتمی اسراییل است که سال گذشته هم در مستندی به آن اعتراف کرد و هم در گفت و گو با نشریات معتبری ماند گاردین ، کارنامه جاسوسی و قاچاق سلاح های کشتار جمعی برای رژیم صهیونیستی را افتخار بزرگی برای خود خواند. وی علاوه بر فیلم هایی مانند: "باشگاه مبارزه"(دیوید فینچر) ، " محرمانه لس آنجلس " (کرتیس هنسن) ، "زن زیبا" (گری مارشال) و ...و همین امسال فیلم "نوح" را برای دارن آرنوفسکی تهیه کرد.

 

جاذبه

Gravity

 

تازه ترین فیلم آلفونسو کوارون در نگاه اول، یک فیلم معمولی علمی – تخیلی فضایی به نظر می رسد و حتی با حضور دو بازیگر مطرح همچون جرج کلونی و ساندرا بولاک در نگاهی دیگر فیلم "سولاریس" (استیون سودربرگ) را به خاطر می آورد. اگرچه دو فیلم "پرنسس کوچک" (1995) و "آرزوهای بزرگ" (1998)، آثار چندان مطرحی از این کارگردان مکزیکی الاصل مقیم هالیوود به شمار نیامدند ولی او یکی از موفق ترین قسمت های سری فیلم های هری پاتر را تحت عنوان "هری پاتر و زندانی آزکابان" در سال 2004 ساخت و همچنین فیلم آخرالزمانی "فرزندان بشر" (2006) نیز به کارگردانی کوارون بر پرده سینما رفت و نوید سینماگری خوش قریحه و مولف را داد.

او در فیلم "جاذبه" ماجرای یک خطی حادثه ای در یک ایستگاه فضایی را به نبردی حماسی میان مرگ و زندگی بدل می سازد و این فضای حماسی تنها در اثر مهارت کارگردانی آلفونسو کوارون حاصل می شود که گویی مخاطبش را درون همان لباس های فضانوردی و در خارج جو کره زمین و در کوران اصابت مرگبار قطعات تخریب شده یک ایستگاه فضایی رها می کند تا با تلاش سخت و پیچیده دکتر رایان استون (که نخستین تجربه فضایی خود در خارج از زمین را می گذراند) برای دستیابی به یک شاتل فضایی جهت بازگشت به زمین و پیش از اتمام اکسیژنش، همراه گردد. علاوه بر کارگردانی ، نمی توان از فیلمبرداری تاثیر گذار، صداگذاری ماهرانه و تدوین هوشمندانه فیلم گذشت که همگی در پرداخت قابل قبول فیلم "جاذبه" نقش به سزایی داشته اند.

اما یک سوم پایانی فیلم ، علیرغم آن شروع خوب و گسترش درام ، به سبک و سیاق معمول فیلم های هالیوودی با شعر و شعار و قهرمان بازی همراه می شود و همگام با تم غالب فیلم های امسال، بازهم یک قهرمان تک افتاده آمریکایی (در اینجا یک زن فضانورد) که همانند وسترنرها ، هیچ عقبه یا دلبستگی خانوادگی هم ندارد، به تنهایی تلاش می کند تا سرانجام موفق به نجات می شود.

فیلم"جاذبه" که با 7 اسکار موفق ترین فیلم اسکار 2014 بود از آنجا که در کمال حیرت در رشته بهترین فیلمنامه نامزد دریافت اسکار نشده بود علیرغم دریافت اسکارهای بهترین کارگردانی و تدوین و موسیقی و فیلمبرداری ( یعنی همه عناصری که می تواند یک فیلم را بهترین فیلم گرداند) و همچنین جلوه های ویژه و صدا و جلوه های صوتی ، اما اسکار بهترین فیلم را به "12 سال یک برده" واگذاشت که تنها اسکار بهترین فیلمنامه و نقش دوم زن را برده بود! به قول معروف این مراسم اسکار هم یکی دو گل به جشنواره فیلم فجر خودمان زده که در آن هم ناگهان مشاهده میکنیم فیلمی که در هیچیک از رشته های فیلمنامه و کارگردانی حتی نامزد دریافت جایزه نشده، بی رودربایستی نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم می شود! مگر عناصر بهتر شدن یک فیلم را جز فیلمنامه و کارگردانی و فیلمبرداری و تدوین و موسیقی تشکیل می دهند؟ چگونه یک فیلم بدون دارا بودن برتری در هیچ یک از رشته های فوق می تواند لایق دریافت جایزه بهترین فیلم شود؟ (این سوال مشترک هم برای مسئولان جشنواره فیلم فجر است  هم برای مدیران آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا !!)

 

 

حقه بازهای آمریکایی

American Hustle

 

دیوید او راسل با فیلم های متفاوتی همچون"سه پادشاه"، "مبارز" و همین سال گذشته، "کتاب بارقه امید" شناخته شده است که در اسکار هم حضور داشت. اما "حقه بازهای آمریکایی" در واقع یک فیلم کلیشه ای معمولی است که گروهی از آثار معروف تاریخ سینما را به خاطر می آورد. اینکه دو یا چند نفر در سرکیسه کردن مردم یا به اصطلاح گوش بری آنها و یا بانک زنی شریک شوند و بعد هرکدام قصد کلاه گذاری بر سر رفقا و به قول معروف زیر آب زدن شرکای خود را داشته باشند، از آثاری همچون "ریفی فی" (ژول داسن-1955) وجود داشته تا فیلم طنز آمیزی مانند "دروغگوهای پست کثیف"(فرانک آز- 1988). تنها تفاوت فیلم "حقه بازهای آمریکایی"، پلیس بودن یکی از شرکاست،  پلیسی که برای موقعیت خود، تا آخرین لحظه می خواهد همه چیز به نفع او تمام شود ولی از دو شریک دیگرش رودست می خورد. او یک مهاجر مکزیکی به نام "ریچی دی ماسو" (برادلی کوپر) است که سودای پیمودن ره صد ساله در یک شب دارد اما بازهم مغلوب به اصطلاح هوش و ذکاوت دو شریک آمریکایی خود یعنی، یک سابقه دار به نام ایروینگ روزنفیلد (کریستین بیل) و همکارش سیدنی پراسر (ایمی آدامز) می شود، علیرغم بلاهت مفرط همسر جدا شده روزنفیلد به نام روزالین (جنیفر لارنس که سال گذشته هم با برادلی کوپر زوج بازیگر فیلم "کتاب بارقه امید" بودند) و داخل شدن در دنیای خطرناک مافیا .

سورپرایز فیلم، حضور ناگهانی رابرت دونیرو به نقش سردسته مافیا، رابرت تلاجیو است که با سر و شکل کاملا غیر معمول ظاهر می شود و البته همچنان تم غالب فیلم های امسال هالیوود در فضای فیلم موج می زند: برتری قهرمان آمریکایی حتی در رقابت دنیای مافیا و پلیس که هر دو طرف را سرکار می گذارد و سرانجام نیز پیروز میدان نه مافیا و اف بی آی که خود همان شبه قهرمان های ایدئولوژیک آمریکایی هستند با همه خصوصیات و ویژگی هایی وسترنرها یعنی همان کاراکتر ایندوویجوالیستی و خصوصیت Cool آمریکایی یا به اصطلاح بی خیالی جنوبی که در شمایلی به نام کابوی بروز می یابد.

 

 

کاپیتان فیلیپس

Capitan Philips

 

کاپیتان فیلیپس تازه ترین فیلم پال گرین گراس ( کارگردان) و اسکات رودین ( تهیه کننده ) است که در ساخت فیلم های تبلیغاتی و پروپاگاندا برای سینمای هالیوود معروف هستند. از فیلم های پیشین گرین گراس می توان به فیلم تبلیغاتی "یونایتد 93"(2006) در بزرگ کردن سناریوی مشکوک 11 سپتامبر ، همچنین فیلم های "التیماتوم بورن" (در وجهه بخشیدن به عملیات مداخله گرانه CIA) و"منطقه سبز" (در توجیه اشغالگری آمریکا و شرکایش در عراق) نام برد.

تام هنکس در فیلم "کاپیتان فیلیپس"نقش خود کاپیتان را دارد ؛ ناخدای یک کشتی اقیانوس پیمای تجاری که توسط چند سیاه پاپتی سومالیایی به عنوان دزدان دریایی مورد حمله قرار گرفته و خود کاپیتان به اسارت گرفته می شود. در اینجا نیروی دریایی آمریکا و گروه ضربت تفنگداران دریایی یکپارچه و با تمام قوا به کمک کاپیتان فیلیپس می روند تا ضمن نبردی بزرگ با همان چند پاپتی! فیلیپس و کشتی اش را نجات دهند!!

آنچه در این فیلم قابل توجه است پروپاگاندای سینمای هالیوود تحت عنوان یک ماجرای واقعی برای یک بزرگنمایی تبلیغاتی است. تا آنجا که در خبرها درج شده تا کنون نیروی دریایی آمریکا دخالت موفقی برای آزاد سازی گروگان های دزدان دریایی نداشته است. این در حالی است که براساس نوشته ها و مکتوبات خبرگزاری ها و آرشیوهای موجود، نیروی دریایی ایران بیشترین برخورد موفق را در آزاد سازی کشتی ها و گروگان ها از دست دزدان دریایی داشته است. فی المثل در همین ماجرای کشتی کاپیتان فیلیپس (که در نوشته ای در آغاز فیلم، آن را یک ماجرای واقعی ذکر می کند) اخباری که در همان تاریخ مورد نظر داستان فیلم انتشار یافت، گروگان گیری 21 آمریکایی بود که همزمان دزدان دریایی با سازماندهی گسترده ای، چندین کشتی دیگر را نیز ربوده بوده وآمریکاییان در نجات آنان ناموفق عمل کردند.

در اینجا نیز هالیوود مانند بسیاری از مواقع دیگر (همچون سقوط آپولو 13 یا قضیه تسخیر لانه جاسوسی) یک شکست تاریخی را پیروزی می نمایاند و در واقع فیلم "کاپیتان فیلیپس"، به نمایشی برای نیروی دریایی و گروه ضربت ایالات متحده آمریکا بدل می شود. ضمن اینکه شبه قهرمان فیلم طبق معمول با همان ویژگی های قهرمان تک افتاده ایدئولوژیک آمریکایی یا وسترنر، خود کاپیتان فیلیپس است که در طول فیلم برجسته می شود و کاراکتر ظاهرا متین واستوار و شجاع و بی باک وی! در مقابل تیپ های کلیشه ای دزدان سومالیایی که خشن و متزلزل و بدوی هستند!! قرار می گیرد و تماشاگر پیگیر تاریخ سینما را به یاد همه نقش منفی های رنگین پوست تاریخ سینما همچون چینی های فیلم "دریای چین" یا "پنجاه روز در پکن"(نیکلاس ری-1955) و یا سرخپوست های مختلف آثار سینمای وسترن می اندازد که گویا همگی در کاراکتر موسی (همان سرکرده دزدان دریایی سومالیایی)جمع شده تا پس از سالها بازیگر ناشناس آن یعنی برخاد عبدی نامزد جوایزی همچون اسکار و گلدن گلوب شود و جایزه بفتا را هم از آن خود گرداند! و حضور نامناسب همین جناب برخاد عبدی در مراسم اسکار ، چه حضور خفت باری بود که دوربین های تلویزیونی هم با نشان دادن او، گویی موجود عجیب و غریبی را در کادر دوربین خود گرفته اند!! و در اینجا بازهم نتوانستند نژادپرستی خود را پنهان نمایند!!!

 

 

 

کلوپ خریداران دالاس

Dallas Buyers Club

 

شاید بتوان گفت "کلوپ خریداران دالاس" اولین فیلم جهانی ژان مارک ولی ، فیلمساز فرانسوی کانادایی محسوب می شود که حدود 20 سال است آثارش در همان مرزهای کانادا محصور مانده اند.

مارک ولی در فیلم "کلوپ خریداران دالاس" به شخصیت بی بند بار و لاابالی یک برق کار حقه باز آمریکایی به نام ران وود روف(متیو مکاناهی) می پردازد که متوجه می شود به ویروس HIV مبتلا شده و بیش از 30 روز زنده نخواهد ماند. این درحالی است که او برخلاف نظر دیگران ، همجنس گرا نیست ولی ناچار است در آزمایشات دارویی برای درمان ایدز با افراد همجنس گرا که مورد نفرتش هستند، هم اتاق شود. چنین زندگی برای او مصیبت بار است ، از همین روی بیرون می زند و به تحقیق درباره ایدز می پردازد تا زندگی خودش را نجات دهد، چون داروهای بیمارستان ها و به خصوص دکتر معالج خودش ایو (جنیفر گارنر) ، بیشتر بر بیماری وی می افزایند!

وود روف با دکترها و داروسازان متعدد و غیرقانونی در کشورهایی همچون مکزیک و ژاپن و ...تماس می گیرد، به دیدارشان می رود و سرانجام با یک سری برنامه های تغذیه ای و استفاده از داروهای خاص (که بعضا غیر مجاز اعلام شده اند) به درمان خود و دیگر مبتلایان به ایدز می پردازد. او موفق می شود مهلت 30 روزه خود را به 9 سال گسترش بدهد و همچنین سایر بیماران ایدزی را جذب داروهای خود نماید. از همین روی گروههای کثیری از همجنس گرایان مبتلابه ایدز هر روز جلوی خانه او در دالاس که آن را به کلوپ دالاس نام گذاری کرده، صف می بندند تا تحت معالجه او قرار بگیرند و اقدامات قضایی برخی پزشکان و بیمارستان ها که کلوپ وود روف کار و بارشان را کساد کرده نیز به نتیجه قطعی نمی رسد.

شبه قهرمان فیلم بازهم یک وسترنر کول آمریکایی است که کلاه کابوی نیز بر سر می گذارد و این بار این قهرمان ایدئولوژیک وسترنر، پناهگاه هم جنس بازان است! او همه مدعیان رسمی درمان ایدز با داروهای مختلف را مغلوب تحقیقات و داروهای ابداعی خودش و دیگر پزشکان و داروسازان غیرقانونی کشورهای دیگر می کند.

فیلم "کلوپ خریداران دالاس" ، یکی دیگر از خصوصیات فیلم های اسکاری (که هر سال بایستی در یکی دو فیلم وجود داشته باشد تا به صورت موتیفی در سینمای آمریکا تکرار شود) را نیز داراست و آن نگاه مثبت به زندگی همجنس گرایانه است. اگر در سالهای پیش و در مراسم اسکار، فیلم هایی همچون:"کوهستان بروکبک"، "میلک"، "پرشس"، "بچه ها همه خوبند"، "آغازگران"و ... همجنس گرایی را تبلیغ می کرد، در دوره هشتاد و ششم از مراسم اهدای جوایز آکادمی و در سالی که تم قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی، خط اصلی اعطای جوایز را تشکیل می دهد، فیلم "کلوپ خریداران دالاس" ، ضمن اشاره به واقعیت تلخ خطر ایدز برای آنان که زندگی مشترک همجنس گرایانه دارند، اما از درمان آنها سخن گفته و در دنیایی شبه خیالی و متوهم، به این دسته از افراد اطمینان خاطر داده که در صورت ابتلاء به ایدز، بازهم می توانند منتظر یک قهرمان آمریکایی باشند که زندگی آنان را نجات دهد و در فیلم "کلوپ خریداران دالاس" ، ران وودروف این شبه قهرمان آمریکایی است. ضمن اینکه با قرار دادن یکی از این هم جنس گرایان در کنار وود روف، به نوعی مخاطب را دچار سمپاتی  اینگونه افراد می کند.

2 اسکار بهترین بازیگر نقش اول و دوم مرد برای متیو مکاناهی و جارد لتو ( که نقش همکار همجنس گرای وود روف را ایفا می کرد) و همچنین اسکار بهترین چهره پردازی ، بهترین تقدیر از فیلمی بود که قصد داشت سبک زندگی غیر انسانی همجنس گرایی را تبلیغ نماید.

نکته قابل تامل آنکه دیگر فیلم برجسته امسال که به زندگی همجنس گرایانه می پرداخت به نام "پشت چلچراغ" ساخته استیون سودربرگ درباره زندگی پیانیست معروف، لیبراچی به دلیل مرگ فاجعه بار او در پایان فیلم از طریق ابتلاء به ایدز ،(علیرغم ایفای نقش فراتر از حد انتظار بازیگران فیلم ، مایکل دوگلاس و مت دیمن ) حتی در یک رشته هم نامزد دریافت جایزه اسکار نشد!

به نقل از وبلاگ نویسنده:‌ http://smostaghaci.persianblog.ir/post/848/   ادامه دارد...


نوشته شده در  دوشنبه 93/8/5ساعت  3:42 صبح  توسط عضو گروه شهیداوینی 
  نظرات دیگران()

بازهم شبه قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی! نوشته سعید مستغاثی

 مقدمه:  اصل مطلب زیر در شماره نوروزی ماهنامه سینما رسانه در اواخر اسفند 1392 یعنی حدود 2 هفته پس از برگزاری مراسم اسکار در سطح محدودی به چاپ رسید، اما تا این لحظه فرصت انتشارش در این وبلاگ یا دیگر نشریات و رسانه ها پیش نیامد. این مطلب گزارش کاملی درباره فیلم های سال 2013 است که در مراسم اسکار موفق شدند یا اصلا دیده نشدند. شاید کمی دیر به نظر برسد ولی از آنجا که بسیاری از فیلم هایی که در این گزارش بررسی شده هنوز در کشور ما دیده نشده و بعضا هم هنوز برپرده سینمای دیگر کشورهاست ، این گزارش می تواند خواندنی باشد. پس با در نظر گرفتن این توضیح گزارش اسکار 2014 را در چند قسمت متوالی ارائه خواهم داد.

وقتی در اواخر مراسم هشتاد و ششمین دوره اهدای جوایز آکادمی که بامداد دوشنبه 12 اسفند ماه 1392 به وقت تهران در سالن دالبی تیاتر لس آنجلس انجام شد، ویل اسمیت روی سن آمد تا بخش نهایی این مراسم را اجرا کند و به اصطلاح Best Picture سال را اعلام نماید ، لحظاتی پیش خود فکر کردم که اگر تا اینجای مراسم ،  هر چه که پیش بینی شد بی کم و کاست رخ داد و جوایز مختلف طبق آنچه قرار بود اهداء شد و مراسم اسکار هشتاد و ششم مانند  یک آیین خشک و خسته کننده به قول نیویورکی ها لوس و پیش پا افتاده برگزار گردید ، شاید برای بخش پایانی در حد خود این مراسم ، یک سورپرایزی صورت بگیرد و حالا که تا اینجا ، فیلم "جاذبه" 7 اسکار و از جمله تعیین کننده ترین اسکارها مانند کارگردانی و فیلمبرداری و تدوین و موسیقی را دریافت کرده ، احتمال دارد برخلاف تمام پیش بینی ها و جوایز مختلفی که در حلقات مختلف اسکار به فیلم "12 سال یک برده" اعطاء شده، خرق عادتی صورت گرفته و اسکار بهترین فیلم را به "جاذبه" بدهند. البته چنین انتظاری چندان دور از ذهن نبود چراکه مثلا در سال 1992 وقتی نوبت اعلام اسکار بهترین فیلم رسید و به خاطر آن پل نیومن و الیزابت تیلور روی سن رفتند و همه پیش بینی ها حکایت از برنده شدن فیلم "باگزی"داشت که 13 نامزدی مراسم را از آن خود کرده بود (و در اغلب مراسم و منتخبان انجمن ها و اتحادیه های حول و حوش اسکار نیز برگزیده شده بود) اما ناگهان نام فیلم "سکوت بره ها" از داخل پاکت درآمد. فیلمی که در اوایل سال 1991 اکران شده بود و از همین جهت هم شانس چندانی برای شکست رقیب قدرتمند خود یعنی "باگزی" نداشت. در آن زمان تازه دریافتم چرا در آغاز مراسم ، بیلی کریستال (میزبان یا مجری مراسم) به شکل و قواره دکتر لکتر فیلم "سکوت بره ها" به روی سن آمد! اصلا یادمان رفته بود سال گذشته اش هم در آغاز مراسم،  بیلی کریستال با اسب و به شکل سروان جان دانبار فیلم "رقصنده با گرگ ها" روی صحنه آمده بود، همان فیلمی که اسکارهای اصلی  از جمله اسکار بهترین فیلم سال را درو نمود.

البته این اتفاق در سال 2006 هم افتاد و درحالی که فیلم "کوهستان بروکبک" تا لحظه پایانی مراسم اسکار می تاخت و جایزه بهترین کارگردانی را هم گرفت اما جک نیکلسون که برای اهدای اسکار بهترین فیلم روی صحنه رفته بود، نام فیلم "تصادف" را از درون پاکت بیرون کشید. فیلم کم هزینه ای که تقریبا کمتر کسی انتظار برنده شدنش را داشت.

اما در مراسم امسال، علیرغم تمامی این انتظارات و خوش بینی های کوچک، حتی انتظار همان یک خرده تغییر و تفاوت هم برآورده نشد و نام فیلم "12 سال یک برده" به عنوان بهترین فیلم سال 2014 اعلام شد. فیلمی که مانند بسیاری از برگزیدگان بهترین فیلم تاریخچه اسکار، یک فیلم متوسط با موضوعی تکراری بود، خصوصا موضوع سیاه پوستان و برده داری و ظلم به آنها که این روزها سکه رایج است (خصوصا با حضور باراک اوباما در پست ریاست جمهوری ایالات متحده ) !

اما با کمی دقت می توان دریافت که انتخاب فیلمی مانند "12 سال یک برده" به عنوان فیلم برگزیده اسکار 86 ام، دقیقا براساس فرمولی است که امسال برای روند این مراسم چیده شده است. چنانچه هرسال چشم انداز و دکترین و خط مشی خاصی در انتخاب نامزدها و برگزیدگان در مراسم اسکار و البته حلقات پیرامونی آن (مجموعه ای از مراسم مشابه همچون بفتا در انگلیس و گلدن گلوب برای روزنامه نگاران خارجی مقیم هالیوود و انجمن های مختلف نقد فیلم در سراسر آمریکا و البته لندن و اتحادیه های هنری اعم از تهیه کنندگان و کارگردانان و بازیگران و نویسندگان و ...که همیشه انتخاب ها و برگزیدگان کم و بیش مشابهی دارند) ترسیم می شود که ارتباط مستقیمی با موقعیت سیاسی ایالات متحده در داخل و خارج داشته و دقیقا امنیت ملی ایالات متحده را در نظر می گیرد. آنچه که متاسفانه اساسا از فستیوال ها ی سینمایی و جشنواره های ما دور است!!

ولی چنین تناسب و توجهی در ایالات متحده اصلا موضوع غریبی نیست ، چراکه سردمداران هالیوود و صاحبان کمپانی ها که گرداننده اسکار و مانند آن نیز می شوند، در واقع همان سرمایه داران و صاحبان بانک ها و تراست ها و کارتل های بزرگ اقتصادی هستند که محور اقتصاد آمریکا را می چرخانند و همان مالکان و شرکای زرادخانه ها و کارخانه های اسلحه سازی هستند که از منافع آمریکا در سراسر جهان دفاع می کند و همان کسانی هستند که در تینک تنک ها و مراکز استراتژیک ایالات متحده برای دولتش تعیین خط مشی و راه و روش می کنند.

از همین رو بود که فی المثل سال گذشته و در هشتاد و پنجمین مراسم اهدای جوایز آکادمی که پس از شرایط بحرانی آمریکا در تقابل و چالشی یکی دو ساله  با جنبش 99 درصدی وال استریت برگزار می شد، محور مراسم برروی فیلم هایی تمرکز داشت که در مقابله با تفکر 99 درصدی و  دفاع از سرمایه داری و تحقیر حرکت های ضد سرمایه داری جهت گیری داشتند و این گونه آثار در لیست برگزیدگان و نامزدهای همه دوایر حلقه اسکار قرار گرفتند.(در مقاله تحلیلی سال گذشته در همین نشریه با بررسی تک تک فیلم های اسکاری و غیر اسکاری، به طور مفصل به چرایی این موضوع پرداختم .)

سال قبل از آن و در اسکار هشتاد و چهارم نیز میراث پدران درغرب و آمریکا محور قرار داشت و به خصوص در هر 9 فیلم نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم، به وضوح رویت می شد. البته این محور قرار داشتن یک سوژه یا موضوع، علاوه بر محورهای همیشگی ایدئولوژی آمریکایی است مانند تفکرات و عناصر نژادپرستی و سرمایه سالاری و امپریالیسم و سکولاریسم و اومانیسم و لیبرالیسم که فقرات ایدئولوژی غرب صلیبی/صهیونی را از دیرباز تشکیل داده و همواره و از آغاز در فیلم های هالیوودی و اسکاری وجود داشته و هر فیلمی ولو ذره ای از این خطوط قرمز عبور کرده یا به آنها بی توجهی نشان داده، نه تنها تولید و نمایشش با اشکال مواجه شده که در صورت تولید مستقل، در هیچ یک از حلقات جایزه و تقدیر و تجلیل رسمی قرار نگرفته است که در این باب مثال بسیار است و نگارنده در مقالات متعددی از جمله در این نشریه مصادیق مختلفی ذکر کرده و در ادامه این مطلب هم نمونه های سال جاری این دسته از مصداق ها را ذکر خواهم کرد.

اما امسال چه موضوع و سوژه ای محور فیلم های اسکاری قرار داشت؟ به نظرم با کمی تعمق به اهدای اسکار بهترین فیلم به "12 سال یک برده" می توان به سهولت، محور فوق را دریافت. آیا این محور ،  موضوعات به اصطلاح سیاهپوستی و دفاع از آزادی آنهاست؟ اگر این موضوع محوری اسکار سال جاری است، پس چرا جای فیلم هایی مانند "باتلر لی دانیلز" خالی است؟! چرا فیلم خوش ساختی همچون "بزرگترین مبارزه محمد علی" در میان نامزدهای اسکار قرار ندارد؟!!

به نظر می آید موضوع محوری اسکار 2014 به صحنه تعیین کننده ای در اواخر فیلم"12 سال یک برده" بازگردد. همان صحنه ای که براد پیت به عنوان یک مخالف برده داری در باغ ارباب سفیدپوست، آلاچیق می سازد و همین اوست که باعث رهایی و پایان 12 سال بردگی شخصیت سیاه فیلم می شود. در واقع و به سیاق فیلم های سیاهپوستی مورد نظر هالیوود، بازهم در اینجا یک سفیدپوست، منجی می شود و به عنوان قهرمان ظهور می نماید.

قهرمان سفیدپوست آمریکایی، یکی از محورهای دیرین فیلم های هالیوودی بوده و هست. همان که سالیان دراز به عنوان وسترنر در فیلم های مختلف حضور داشت و از همه ویژگی های انسانی برخوردار نشان می داد به علاوه یک سری خصوصیات قهرمان آمریکایی که برگرفته از برخی باورهای شبه مذهبی و سبک زندگی است که طی 200 سال برای جامعه آمریکا ترسیم شده و همه اینها مجموعه فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی را بوجود می آورند که از قضا آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا، در اولین بیانیه و مانیفست خود  در سال 1929، اسکار را حامی فیلم هایی معرفی کرد که این فرهنگ و ایدئولوژی را تقویت و  بسط دهند و برجسته کردن این شبه قهرمان ایدئولوژیک در این روزهایی که ایالات متحده آمریکا به شدت مورد تحقیر ملل مستقل و آزادیخواه به خصوص ایرانی ها قرار گرفته و به قول برژینسکی دیگر هژمونی سلطه گرانه خویش را در میان کشورهای جهان از دست داده، در چنین شرایطی  به شدت نیاز به قهرمان یا بهتر بگوییم همان شبه قهرمان های ایدئولوژیک خود دارد تا حداقل بوسیله سینما ، بتواند بار دیگر غرور از دست رفته خود را نزد جهانیان بازیافته و بار دیگر این دروغ تاریخی را حقنه کند که فقط آمریکاییان می توانند منجی باشند .

در خود مراسم اسکار ، 3 کلیپ مفصل از ترکیب فیلم های گذشته و امروز تهیه شده بود و به نمایش درآمد که موضوع هر 3 کلیپ ، قهرمان آمریکایی بود. در کلیپ نخست، این قهرمان در قالب کارتون ها و انیمیشن ها جستجو شده بود و آنچنان که جیم کری به عنوان ارائه کننده این بخش گفت سرشار از معجزه و شگفتی و حیرت بودند : از "شگفت انگیزها" و "شجاع" و "وال ای" و "شرک" و "پاندای کونگ فوکار" گرفته تا "میکی ماوس" و "پیتر پن" و "دامبو" و "سفید برفی" و ...

کلیپ دوم از قهرمان های فیلم های زنده تشکیل شده بود، به قول سالی فیلد که معرف این قسمت بود ؛ چه از نوع معمولی و چه غیر معمولی: از سروان میلر "نجات سرباز راین" گرفته تا "سرپیکو" و هنری "میلک" همجنس گرا و "ارین براکوویچ" و آبراهام "لینکلن" و "کاپیتان فیلیپس" و اسکار "شیندلر" و تا الیوت نس و افسر CIA  در فیلم "سی دقیقه پس از نیمه شب" و تونی مندز فیلم "آرگو" و ران کوویک "متولد چهارم ژوییه" و ویلیام والاس فیلم "شجاع قلب" و تا "بن هور" و جرج پنجم در "سخنرانی پادشاه" و "لارنس عربستان" و ...( این ترکیب بسیار متفاوت ، نشان می دهد که در نظر آکادمی نشینان، این قهرمان آمریکایی چه طیف گسترده ای از شبه قهرمان های سیاسی و اجتماعی و جاسوسی و امنیتی و اطلاعاتی و تاریخی و جنگی و افسانه ای را تشکیل می دهند و وجه مشترک آنها این است که همگی در خدمت نظام غرب جدید پس از رنسانس هستند و بس ).

و بالاخره کلیپ سوم را درباره قهرمان های به اصطلاح محبوب نمایش دادند از "هری پاتر" و ایتن ادواردز فیلم "جویندگان" گرفته تا فرودو "ارباب حلقه ها" و پرفسور جونز و کاپیتان آمریکا و "هالک" و گروه "آونجرز" تا لئونیداس فیلم "300" و تی 800 "ترمیناتور 2 "و رییس جمهور امریکا در فیلم های  "روز استقلال" و "دسپرادو" و "ترانسفورمرز" و تا "رابین هود" و "اسپارتاکوس" و نئو "ماتریکس" و کاپیتان جک اسپارو و "جیمزباند" و سرگرد ریپلی و "مردان ایکس" و لوک اسکای واکر و "آواتار" و بالاخره بت من و اسپایدرمن و سوپرمن و در انتهای این کلیپ جمله یکی از همین فیلم ها پخش می شود که : تو یک قهرمان هستی!

به این ترتیب خود برگزار کنندگان و سردمداران آکادمی و مراسم اسکار، با این کلیپ ها، به طور رسمی خط اصلی هشتاد و ششمین دوره اسکار و معیار اساسی انتخاب و برگزیدن فیلم ها را ورای هنر و سینما و تکنیک و ساختار و ...بیان کردند.

نگاهی اجمالی به فیلم های اسکاری امسال نشان می دهد که مانند کلیپ های نمایش داده شده، این قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی در همه آنها با اشکال و تنوعات مختلف به چشم می خورد، از یک وسترنر ایدزی گرفته(در"کلوپ خریداران دالاس") تا یک زن فضانورد (در "جاذبه")تا یک زوج کلاهبردار (در "حقه بازهای آمریکایی") تا یک کاپیتان شجاع (در"کاپیتان فیلیپس") تا یک جوان زرنگ و هفت خط وال استریتی(در "گرگ وال استریت") تا یک پیرمرد به آخر خط رسیده (در "نبراسکا") تا یک زن کاتولیک مرتد شده (در "فیلومینا") و تا یک برنامه هوشمند کامپیوتری (در "او") و تا ....

 

علیرغم همه تنوعی که در شبه قهرمان های فوق به چشم می خورد اما همه آنها ویژگی ها و خصوصیات ایدئولوژی و فرهنگ آمریکایی را دارا بوده که از اندیشه غرب صلیبی/صهیونی نشات گرفته  و به طور جزیی تر در مورد هریک از این آثار و در جای خود توضیح داده شده است. اما آن دسته آثار و فیلم های سینمایی که فاقد موضوع محوری امسال اسکار یعنی شبه قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی بوده اند، با وجود همه قوت ساختاری و روایی، از اسکار و گلدن گلوب و بفتا و جوایز منتقدان و ...دور مانده اند که بعضا حتی در مراسم حلقات فوق، مطرح هم نشده اند و البته میزان برنده شدن و نامزد شدن و مطرح شدن هم بستگی داشته به نسبت دوری و نزدیکی آنها با ویژگی های شبه قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی.

(به نظرم این فقره برای مسئولین و مدیران و متولیان جشنواره فیلم فجر، بسیار می تواند آموزنده باشد! پس لطفا مطالعه فرمایند!!)

 به نقل از وبلاگ نویسنده: http://smostaghaci.persianblog.ir/post/841ادامه دارد...


نوشته شده در  دوشنبه 93/8/5ساعت  3:39 صبح  توسط عضو گروه شهیداوینی 
  نظرات دیگران()

نگاه آدمی به دنیای اطراف خود، دیدش به وجود خویشتن و خواسته‌هایش از دنیا و خود، جهان‌بینی یک انسان را شکل می‌دهند. این جهان‌بینی بیشترین تأثیر را در تصمیمات، انگیزه‌ها، غم‌ها، شادی‌ها و خلاصه، تمام زندگی انسان می‌گذارد.

شاید بتوان گفت که در این فیلم، شخصیت ها –به خصوص زنان و دختران- در هیچ صحنه ای لباس تکراری به تن ندارند؛ بدین معنا که شخصیت فیلم، آن قدر لباس دارد که نیازی به پوشیدن دوباره آن پیدا نمی کند! نمایش این مطلب، القای این مساله است که گویی پوشیدن لباسی برای دومین بار زیبا نیست.

بسیاری از مخاطبان سینما، با خون آشام فیلم های ژانر وحشت آشنا هستند. با بررسی فیلم های (گرگ و میش1) ؛ (کشیش2)؛ (دراکولای برام استوکر3)؛ (دراکولا 20004)؛ (لینکون؛ شکارچی خون آشام5)؛ (من یک افسانه ام6) در پی مقایسه ی دو سبک متفاوت از آنان هستیم. تفاوت هایی که معانی جدیدی را تولید و القا می سازند.

خون آشامان، سال هاست که محور بسیاری از فیلم های ژانر وحشت بوده اند. با بررسی فیلم های (گرگ و میش1) ؛ (کشیش2)؛ (دراکولای برام استوکر3)؛ (دراکولا 20004)؛ (لینکون؛ شکارچی خون آشام5)؛ (من یک افسانه ام6) به معانی قابل توجهی دست می یابیم که در شناخت هر چه بیشتر این رسانه ی قدرتمند، یعنی سینما، مؤثر است.

سال‌هاست که سینمای جهان شاهد فیلم‌هایی با ژانر وحشت خوناشامان است. با بررسی سری فیلم‌هایی که به پرداخت این افسانه دست زده‌اند، به معانی قابل توجهی دست می‌یابیم که در شناخت هر چه بیشتر این رسانه‌ی قدرتمند، یعنی سینما، مؤثر است.

با تشکر ویژه از سرویس سینما رسانه سایت تبیین(انجمن فارغ التحصیلان موسسه آموزشی-پژوهشی امام خمینی ره قم)


نوشته شده در  دوشنبه 92/4/31ساعت  9:41 عصر  توسط عضو گروه شهیداوینی 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
سواد رسانه ای درحوزه:تحلیل و برررسی شبکه های اجتماعی و موبایل
معرفی تفصیلی کتاب «اسطوره های صهیونیستی در سینما»
نقد وبررسی چند فیلم ایرانی جدید توسط سعید مستغاثی
نقد وبررسی ابعادشخصیت مرد درسینمای ایران/بررسی\تسویه حساب\
نقد و بررسی انیمیشن ظهور نگهبانان/ rise of guardian
مروری بر فیلم های بازگوکننده جنایات صهیونیسم غاصب درفلسطین اشغال
حقیقتاچرارسانه های آمریکایی نسبت به ایران،اینقدر کینه جو هستند؟!
هالیوودوبازنمایی محرف تاریخ واندیشمندان ایرانی-نقدفیلم پزشک
بررسی سینمای اسراییل[غاصب]:شرق،غرب وسیاست بازنمایی
آشنایی با الکس جونز اندیشمند و منتقد ومستندساز آمریکایی...
[عناوین آرشیوشده]